هملت

ای کاش گوشت و استخوان من, این تن من که بیش از حد پلید شده است , آب می شد. مانند شبنمی می گردید واز این شکنجه رهایی می یافت . یا کاش خداوند خودکشی را منع نکرده بود! ای خدا, دنیا و هرچه در آن است در نظر من چقدر خسته کننده و پوچ و بی فایده شده است .تف بر دنیا !تف بر آن ! باغی است که دست توجه مدتهای دراز از آن دور مانده است ,  علفهای هرزه که در هر گوشه و کنار آن روییده اینک

بارور شده اند  وتخم خود را به اطراف می پراکنند . هرچه زشت است فراوان شده و بر بساط جهان تیرگی یافته است...

صلاح از ما چه می جویی ؟

گفته بودم منظم خواهم نوشت و با دقت . حرف اضافه نخواهم زد و عالم مجازی را محل اطناب ممل نخواهم کرد . چه ادعای بزرگی مگر می توانی سکوت را محملی فلسفی ببافی . باید باور کنم . سراغ چشمهای جادو و عبور گیج رهگذری با روزنامه ای پر از خبرهای خوش آن سالها نخواهم رفت. گفتم خبر خوش ؟

راستی تازگیها خبر خوش شنیده اید ؟ از آخرین خبر خوش چند روز یا حتی سال گذشته است ؟ دلم نمی خواهد

دروغ بگویم . می دانم نباید راست گفت و صداقت صفتی کثیف و ابلهانه است و دروغ آیین من شده است اما گاهی آدمی به اشتباه حرف راست هم می زند و گناه بزرگتر آن بود که مرحوم صابری می کرد بله حرف حساب. راستی که حرف حساب زدن این روزها چه آسان است اما از بعد از آن کاملا بی خبریم. حالا این ها را گفتم که فقط بگویم آیا در بلاگ نمی توان کمی هم صادق بود ؟ البته که صداقت ار صفات رذیله است و هیچ انسان عاقلی این کار را نمی کند اما خوب چه می شود کرد گاهی گناه هم لازم است.

راستی نسبیت در اخلاق مگر محصول دوستان مدرن اندیشم نیست ؟ اصلا این خزعبلات چیست که می گویم ؟چرا یکراست نمی روم سر اصل مطلب؟ واضح است چون می ترسم  به چند دلیل

1)      ممکن است اشتباه کنم و هر قضاوت غلط باری بر دو شم اضافه کند

2)      اصولا اهل خطر کردن نیستم و محافظه کار تربیت شده ام راستش را بخواهید فرزند طبقه متوسطم

3)      از کجا که روزی از نوشتن پشیمان نشوم ؟ و جبران مافات آنقدر سنگین باشد که از عهده من خارج باشد.

4)      و ...

اما یک موضوع مشخص است ما در بی اخلاقی مطلق زندگی می کنیم یعنی به مفهوم فلسفی اخلاق ما فقط ادعای اخلاق گرایی داریم و این همان ریایی است که پیش از این گفته بودم. روزگاری یکی از اصلاح طلبان که نامش خاطرم نیست (کمی عجیب است که نامش خاطرم نیست نه ؟ ) به خاتمی پیشنهاد کرده بود در کنار جنبش اصلاحی جنبش نفی خشونت را هم فعال کند . ومن هم معتقدم هیچ جنبش مترقی مبتنی بر دینداری موفق نمی شود مگر در کنار آن ریا و دورویی  نفی شود و این هم ممکن است و هم مطلوب. روشنفکران دینی این وظیفه را هم بر عهده دارند . البته بهتر است آن را به بدنه اجتماعی خود محول کنند و خود در قامت تبیین کننده مرزهای اخلاق و ریا  مطرح سازند.

شاید این روزها رسیدن به جمعه اخلاقی غیرممکن بنماید اما علائم و نشانه هایی از احتمال این مطلوب به چشم می خورد.

حکایت روزهای بی وقتی...

این روزها بسیار نگرانم . چیزی میان حسرت و انتظار. گم شدن در راهی که انگار ازهر طرف که نکو بنگری جز وحشتت نمی افزاید. با اینهمه باز در دل می گویم نوبهار است . اردیبهشت به میانه رسیده و خرداد خرداد عزیز در راه است. اما مگر می شود در خوشدلی کوشید ؟ مگر می توانی انهدام ساکت لحظه ها را ساکن باشی؟ اما تو همچنان ناز میکنی و من در التهاب خویش دنبال کسی می گردم . فحشی رکیک  و پیراهنی که چاک می شود همه روز در انتظار تاکسی . با همه سرسنگین حتی آنها که تو میدانی و من. یاد روزهای اغازین دهد هفتاد بخیر با چند کتاب می خواستم مشکل جهانی را حل کنم و هر سطر از کتابی دیگر شوری به پا می کرد غلغله ای می ساخت و من باز نه یادی از عشق می کردم و نه انگار که من را در این وانفسا کار دیگری است. یاد سال سوم دبیرستان . اکثر کتابهای دکتر را خوانده بودیم او معلم اول بود با جلال از نوشتن لذت می بردیم اما آنچه فراموش شد عشق بود. عشقی که آن روزها ممنوع بود و خلسه ای با کامو و تفسیری از سوره حمد جایش را گرفته بود . تفسیری از سوره حمد که مرحوم آیت ا... خمینی ارائه می کرد. باورم نمی شود همه آن سالها بگذرند و من بمانم و تردید من بمانم و خروارها شک بی علاج. گفتم علاج یاد حلاج افتادم راستی آن روزها ملغمه ای بود هم حلاج هم شریعتی هم خمینی هم کامو هم جلال ...

خدایا ! مغز و روح من مگر چقدر گنجایش داشت که جنون و جهالت را هم  به آنها بیفزاییم .شاید اگر آن روزگار معلمی بود و مرهمی می گذاشت بر زخمهای ناشی از هیجان یا اگر مرادی بود که می شد تن به عبودیت محض دهیم ... امروز این گونه نبود

از ناله کردن بیزارم از نقد گذشته هم ناتوانم. روبرویم انعکاسی ار رویاهای نوجوانی نیست . ما خوره کتاب بودیم ما بی هیچ علامتی دل و دین به هر حرف تازه می باختیم . عجب فضای سردرگم وگیجی بود راستی نکند حالا هم مثل همان روزها شده ام . به خاطرم می آید از همان روزها شروع  شد شوق شعر گفتن و فرار از آنچه که هست. اما اکنون می خواهم بمانم و ببینم وبدانم که چه بر سر آن روزها می آید. گر چه دلم سخت گرفتست از این مهمانخانه مهمان کش روزش تاریک  اما با خودم می گویم باید بمانم وبرگردم . چه تضاد زیبایی. هم بمانی وهم برگردی. یک چشم برای ماندن و چشمی دیگر برای رفتن و مگر نه اینکه چشمی برای نقد کافیست .

دوباره سوره حمد را آغاز می کنم . خسته ام . سفر سختی بود .  اما هیچ کم نداشت . صدای اذان می آید من من من من از اله اله اله اله  لبریز می شوم دوباره ایمان دوباره نماز.چمباتمه در برابر خدای پرسشگران و شکاکان عالم . دلم برای تفسیر آن مرد تنگ می شود .هبوط شریعتی و...

راستی حالا دیگر کسان بسیاری یافته ام غزالی گرچه معلم نخست نبود اما استاد ابد است. زرین کوب گرچه آن روزها غایب بود اما کنون میان روزهای من نشسته است. و مولای رومی از همیشه به شمسش نزدیکتر است. حلاج اشارت گو به سراغم آمده و شهد کلام  سعدی به جانم ریخته است.

مژده دهید یار پسندید مرا...

ریا و ریا

مراعات اخلاقی اگر واضح و رو باشد به نظر من بوی ریا می دهد .اصولا  برای شناخت ریاکاران بهتر است به این نکته توجه کنیم آنها معمولا دلیلی برای خیر دارند و همیشه در برابر این پرسش که چرا چنین کردید؟ موضوع را به ثواب مرتبط می کنند  و می گویند : خدا خواست . و خودش پاسخ و پاداش ما را می دهد . در حالیکه اخلاقیون اصولا نیک و بد را برای پاداش انجام نمی دهند . و در پاسخ به پرسش سابق الذکر میگویند :

کا مهمی نبود و دست به تحقیر عمل خود می زنند .

این نکته را گفتم تا مبادا بر خی تصور کنند محض رضای خدا گفتن آنها را از ریا دور می کند و نکته جالب آنکه این روزها با شیوه جدیدی از ریا روبروییم  و آن تظاهر به دوری از ریا است . در ایام ماه رمضان از آقایی به دلیلی (پزشکی )  پرسیدم امروز روزه هستید ؟ او در جواب گفت : ای آقا ...

این ای آقا از هزار تظاهر مشمئز کننده تر و البته پیچیده تر است و کشف این نوع از ریا کار هر کسی نیست .

و نکته آخر اینکه عمل اخلاقی که آشکار باشد بوی ریا می دهد و این روزها عجب این بو بلند شده است.

هرزه گردی...

همیشه یک موضوع برایم مهم بوده و آن تحلیل دنیای جدید است آیا همه امور مدرن خیر مطلقند ؟ آیا جهان پیش از این جای بهتری برای زیستن نبود ؟ راستی همین وبگردی آیا من را از خواندن کتاب باز نداشته ؟ آیا آن روزها که روزی  5تا 6 روزنامه می خریدم  و ماهنامه ها در اتاقم صف می بستند روزگار خیری بود یا اکنون که فقط باید در دنیای وب بگردم و کشف های تازه ؟ اگر ابن عربی و غزالی با اینترنت آشنا بودند آیا عرفان و اخلاق اسلامی اکنون وجود داشت ؟ ایکاش امروز هم بزرگانی چند نسبت این دنیای مجازی را با آنچه که لازم است برای دانستن تبیین می کردند . خدایا ما را از شر علم غیرنافع مصون بدار                      

دكتر نويد يغمايي

امروز نخستين سالگرد درگذشت زنده ياد دكتر نويد يغمايي بود. با او خاطرات بسيار دارم و از اندوه حاصل از فقدانش شكايت. 

 اما آنچه كه بيشتر برايم اهميت دارد نگاه و زاويه ديد ما به مرگ است . من احساس مي كن آدمي بايد در آغوش مرگ زندگي كند اما اين با مرگ انديش بودن متفاوت است . زيستن در آغوش مرگ يعني زندگي را ستايش كردن اما دانستن اينكه اين روز ها پايدار نيستند و فردا روز ديگري است.

اما مرگ انديشان مرگ را تقديس مي كنند چه براي خود چه براي ديگري  و حاصل نگاهشان ويراني است و جنگ . باورم اين است كه روشنفكران ديندار با همين زاويه و همين نگرش به هستي مي توانند در بالاترين قلل صلح خواهي و آرامش طلبي در جهان قرار گيرند . نفي جنگ واستقبال از صلح رسالتي است كه ما از كتاب خدا آموخته ايم تبيين اين ماجرا و تفسير آن همچنان بر دوش روشنفكران مسلمان است.

نردبان شکسته

 

1)      فراز و فرود بر انهدام آنچه ساخته ایم به نام : نام و آبرو. به ظن کهنه و گرد گرفته نان و شکم. بر کدامین پلکان ملاقات نشسته است. به راستی در کدام حال این کتاب را نگاشته عبدالحسین زرین کوب ؟ مگرآدم  می تواند غرق شود  .و پس از آن در ساحل از خوشی های دریا بگوید . غریق و عشق به دریا ؟ در این دو کتاب دو عظمت در برابرم قد علم می کنند یکی دریای خروشان مولانا و دیگری شناگر قابل این اقیانوس یعنی دکتر زرین کوب . پیش از این در باب مولانا خوانده بودم  در قصه ارباب معرفت و قمار عاشقانه . دربحر در کوزه و سر نی . در اسباب و انظار مختلف اما نردبان شکسته نگاه دیگری است و حرف تازه ای. صبح یک روز اوایل فروردین به توصیه دکتر اخوین  شروع به خواندن کردم. رهایم نمی کند این دغدغه ایمان و مرگ . به ساحل امن نمی رسد این نفس .خدای را مگر در آن دم دیدار حضرت شمس چه گفت که دل و دین  شیخنا برد . راستی عجب حیرانت می کند این راز و رمز نی .   ای کاش خانم دکتر آریان ادامه کتاب را هم در صورت وجود آماده چاپ کنند.

 

2)      می توانم همه درس و بحث ها را کنار بگذارم  ودر این بلاگ خودم باشم ؟ می توانم از آن فراز خود ساخته غرور پرهوس سالهای پیش از این پا فروگذارم ؟  مگر می توانم غم نان و جان را با هم فراموش کنم  ؟ راستی تعبیر مرگ آیا همین پایا پرسشها نیست ؟ آیا مرگ انتهای ایمان و یقین نیست؟

یا اینکه مرگ آغاز دویدنهاست آنگونه که مرد می گفت؟ نمی دانم هر چه که هست جهان پیر است وبی بنیاد و بیچاره فرهاد ابله و شیرین احمق

 

3)      سایه  رهایم نمی کند . باید برایش مضمونی تازه ...

نمی دانم سرنوشتش چیست ؟ اما فقط می دانم فتنه تازه ای در شرف وقوع است

در انهدام ای نردبان چه کسی می داند سایه با من چه خواهد کرد ؟ و این عشق قدیم وتازه در ورای نفسی بازنده کدامین قمار را رقم خواهد زد ؟ برای دستهای تو! تو سایه ! دعا می کنم. طلب گناه می کنم آرزوی طغیان .راستی  نمی خواهی بلغزی ؟ شعری بگو! سیبی بچین ! . من از همیشه مشتاق ترم. آن روزها گذشت که تو بودی و من ,  بدون او . حالا هم تو و هم خدا پشت این میز می نشنید گپ می زنید بحث می کنید.از فلسفه عشق و اشراق می گویید .

راستی سایه بحث ترجیح بلا مرجح  به کجا کشید هان ؟ نکند خدا هم  از معتزله است ؟

- توبه کن توبه !

۴) شنیدم حال دکتر شهیدی رو به بهبود است و سیدمحمد خاتمی هم به دیدارش رفته..... جمع نیکان بی گسست باد

آخر این بازی

۱) قرار بود هر جمعه لینکی بگذارم این دفعه نشد

۲) قرار است نامه هایی به سایه که محصول سال ۷۷-۷۶ را بگذارم آن روزها که ...

۳) می خواهم مطالب چاپ شده ام در مطبو عات را هم در اینجا بگذارم

۴) به علت درس خواندن این بلاگ هفته ای ۲ بار به روز می شود شنبه و سه شنبه

۵) هیچی