هوای خلاصه ی مهاجرت

طنین رفتن یا سکون نیمه شبی واهمه های هجرت. چه فرقی می کنند وقتی هنوز عشق پای همین پیاده روها یقه ات را می گیرد؟

چه فرقی می کند انهدام یا آغاز، جایی که دختران دبیرستان انتهای پس کوچه ی شهوت هنوز بر پسرکی که عاشق براهنی است منتظرند؟

باید از نا توانستن سقوطی گفت که انگار هنوز پرده های بی روزن از آوار آفتاب بر سر این خفته ی چند جلو می گیرند.

بیچاره تطویل بیچاره من یا همان پس کوچه های خشک بدون  ویتکنشتاین .

سلسله موی دوست

امسال نوروز به دلیلی هفت سین نچیدیم .سفره هفت سین نینداختیم. اتفاقن بهار بدون این سفره دلنشین تر بود . حالا عادت می کنم به حذف واسطه ها. معشوقها را باید بی واسطه و بی حجاب در آغوش کشید. بهار دلفریب آنچنان وسوسه ام کرد که که به گمانم دیگر سفر هفت سین را به پا نخواهم داشت.

بگذریم

اخوان بزرگ گفته بود هر شاعر یا هنرمندی در فصلی بروز می کند یکی بهاری می شود و دیگری پاییزی اما فصل من زمستان است (نقل به مضمون و تحمیل خودم و پیش فرض هایم بر متن بیچاره گادامر!)

حالا شما تصور کنید من تهی دستی را که هم عاشق بهار است و هم دلباخته تابستان و علاوه کنید میل مفرط به پاییز و پرستش زمستان . نتیجه همین می شود که می بینید زیستن در چهار راه ادبیات و فلسفه و هنر و سیاست . شق پنجمی که همراهم شده و گاهی نام است و گاه ننگ ، طبابت است . اما باید اثبت کنم که می توان میان همه فصل ها زیست و بر تمامشان عاشق بود.

به امید خدای ابراهیم سال 87 را سال اثبات تئوری همه چیز با هم نام گذاشته ام. هم بهار فلسفه و هم پاییز ادبیات و در کنارشان تابستان سیاست و زمستان هنر . بیچاره طبابت.

راستی تا فراموشم نشده بگویم و بگریم که بهار امسال بوی بهبود ز اوضاع جهان می شنوم. این پذیرش تغییر ساعتها یعنی می توان هنوز امیدوار بود...

سربسته عرض کردم تا وقتی و فرصتی