بشیر!بشیر!
قلم ، نیزه
کاغذ ، تنم
ای خشکیده در گیج ترین گنج خاور زمین
سنگ،ریشه
تناور ، بشیرم
حالا بزن چرخ ، فریاد یا قهقهه
دشت وخون
ساغر،زمینم
تا باور تو من همینجا باید ...
از پلکان شعر لیز می خورد قوری چای تا زیر زمینم.
+ نوشته شده در جمعه سوم خرداد ۱۳۸۷ ساعت 22:43 توسط عطی رضا
|