اشتباهات و ادعاها

متاسفانه مصرع دوم بیت شعر در پست قبلی اشتباه است . مهمتر از بیت صحیح این است که عزیزی این غلط را متذکر شده . آنهم با ادبیاتی بسیار مودبانه و با پوزش بسیار . من غلطی مرتکب شده ام و آن عزیز آن را متذکر شده معتقدم باید لحن مودبانه را در غلط گیریها کنار بگذاریم با قدرت یکدیگر را نقد کنیم  و  اینکه کسانی در برابر نقد خشونت می ورزند روح جسارت و نقد را در ما ابتر نسازد . باز هم از آن دوست ممنونم و منتظر نقد های بی رحمانه اش می نشینم . نشستنی

هوس قماری دیگر

از کهنه شدن روزها گفتم و غبار عادت بر خبر. از عبور گنگ و نامفهوم روزان و شبان . انگار برای هر پرسشی دو جهاد معین شده یکی طرح آن و دیگری حستجو برای پاسخ من می گویم دومی جهاد اصغر است مهم همان پرسش نخستین است . پرسشی که طرحش روحت را به بازی می گیرد منکوبت می کند و میان همه ی دلواپسی ها از ناکجاترین لحظه ها برایت خودنمایی می کند قد می کشد وحالا تو می مانی یک پرسش پرسشی که خودت ساخته ای و خودت سوخته ای. خود کرده را تدبیر نیست مگر چه اندازه می توانی بدوی؟ مگر این پا ها چقدر می توانند این جسد افتاده در هوای نقد و نفی را تحمل کنند ؟  حالا در این جهاد پرسشی ساز شده است به تمامی قامتت . به تمامی این بیکرانه. پاسخ اعتباری ندارد  . جستجوی تو برای در انداختن پرسشی دیگر است که بها دارد و تو بی آنکه پاسخی یافته باشی پرسشی دگر خاهی نواخت . این پایان ماجرا نیست و جهاد ادامه دارد سه گانه ای رخ می نماید

تو - پرسش - جستجو .

جستجو برای پاسخ ؟ نه ! برای ساختن پرسشی دیگر برای اندوختن بر عمق حیرتت . ایمانی که محصول این سه گانه است طعم عجیبی دارد . از یک سو فرزند حیرت است و شک و از دیگرسو امید بی نهایت را سرانجام بخشیده است . این جستجوها همان شعر حضرتش را میماند که میگوید : 

خنک آن قماربازی که بباخت هرچه بودش         نماند هیچش الا هوس قماری دیگر

ما و ما و نصف ما و نصفه ای از نصف ما...

همه علاقه ها و حرفهای آدمی در گذر روزها یا از پس تکرار چنان بی اهمیت می شوند که گویی اصلا از ابتدا هم نه میلی برای گفتنشان بوده و نه دغدعه ای . با این وجود من بارها تصمیم می گیرم بنویسم . مثلا درباره انتخاب دکتر میردامادی برای دبیرکلی مشارکت و اینکه این انتخاب گامی است برای ائتلاف برای نزدیکی میان اصلاح طلبان . اما اصلا احساس نمی کنم که این موضوع مهم است یا گاهی هوای علاقه می بردم به شعر  به سوی انهدام اندامم در وانفسای تردید ها و ایمان ها نمی دانم از چه اینهم موضوعی نمی شود برای سرودن برای بریدن. می خواهم از سینما بگویم از یک تکه نان و بلاهتی که جایگزین بصیرت شده است. اما انگار نه انگار .

هر از چند گاهی پناه می برم به دعا شرح ابو حمزه ثمالی بشنو از نی صفایی حایری و می نویسم که هوای رفتن در تنم زوزه می کشد چون بوفی در جستجوی نویسنده اش.

از همین روست که احساس می کنم حرفها و علاقه ها همه از جنس تکرارند ملال آور و فنا پذیر. اما باهمه این تفاصیل هرگز نوشتن در بلاگ را کوتاه نخواهم آمد که اگر باشند کسی یا کسانی از جنس اهل هوا مسلما نوشتن به از نبود شدن خاصه در مرداد ۸۵

حلاج زند دارم...

اینکه فرصت ها را از دست می دهیم شکی نیست اما چرا اینگونه ؟ ما توان استفاده از موقعیت ها را نداریم بله چنین است اما سوال این است که آیا ما تلاشمان برای حذف و انهدام خودمان است ؟ آیا بلاهت یک فرهنگ شده است ؟ هر وقت در این باره صحبت می کنم کارم به بد و بیراه می کشد . هميشه ادعا مي كنيم و همان بحث قديمي كه ما برترين خلقتيم (اشرف مخلوقات ) و هي نفس ميزنيم  . ايرادي ندارد من هم از همين سياقم فرصت تاريخي وبلاگ را تبديل كرده ام به ناله و غرغر.

بي حوصلگي بزرگترين علت اين فرصت سوزي هاست. مي خواستم مطلبي بنويسم ذر باب مومنين شكاك يا همان باز خواني امكان همبود شك وايمان .خوب كه چه ؟ پيش از من گفته اند .بهتر از من هم گفته اند استدلالها هم از آنچه من مي خواهم بگويم بهتر بوده  با همه اين تفاصيل احساس مي كنم جاي خالي اثبات اين همبود و از مهمترامكان اين معما به خوبي احساس مي شود . براي گفتن بيش از آنكه مهم باشد چه مي گوييم صرفا خود گفتن مهم است (البته اين روزها )