مگر از تو ...

از همین نصف النهار

 کنار گیج ارسطویی من

 شاخه های فرو افتاده بازوان

                         مرد یا زن ؟

 هنوز نمی دانم

 انگار از دل مه گاهی سرک می کشد

 ته جمله های مدفون بی نفس

 مگر توبه ای که از کنار گهواره با منی ؟

 گفتی و دوباره لب بر ترس نهادی

 و تا همین امروز و لابد فردای یخ کرده در چله تابستان

بازی  از اول

یعنی هنوز بازنده را

                               انگار   

 برای روسری  و غمزه  به رسمیت نمی شناسی .

 

گاه  سر خط با نقطه آغاز می شود

.

 

تاخیر در مثنوی

اندکی تاخیر در این مثنوی اگر نگویم فضیلت است حکما ضرورت است . باز هم خواهم نوشت بی هیچ غمزه ای از خستگی یا یاس. این سرنوشت محتوم ماست . نوشتن و بر رنج خود رنگی از آینده نیامده زدن. شاید همین است که گاهی احساس میکنم ماندن رسالت من است و نوشتن هویتم . بیچاره حقیقت که این میان له می شود.

عهد تو و باد صبا...

باورم نمی شود از آخرین مطلبم نزدیک به یک هفته می گذرد و از دوم خرداد آن سال ۹ سال می گذرد . همه چیز خیلی سریع رخ می دهد. با سرعتی که این گنبد مینا ی مجنون طی می کند روز و شب شبیه هم شده اند و آسمان و زمین هم به هم میمانند. درست است که به خاتمی علاقه مندم و هنوز هم او را به دلایلی ستایش می کنم اما هرگز دلیلی برای احساساتی شدن در اوضاع کنونی  نمی بینم . و اصولا راهی برای سانتی مانتالیسم در سیاست قایل نیستم . اگر آن روزها بر امواج خروشان عوام زدگی و هیجان زدگی شماری از خام اندیشان مهاری و سدی زده می شد و اگر آن روزها از پوپولیسم استقبال نمی کردند (همانها که امروز پوپولیسم را فحش مکرر کرده و بر سر حاشیه نشین ها و فراد زیر خط فقر می کوبند ) و چند اگر دیگر ....

از سیاست راهی می جویم به دل آفتاب هنر و هنر هفتم. فیلم یک تکه نان را دیدم . به طنز می گویم این توبه نامه کمال تبریزی است پس از مارمولک که به همت برخی تنها فیلم ایرانی است که همه مردم ایران در داخل و خارج کشور دیده اند.

فیلم بیانی بی تکلف دارد  وتفسیری دیگری است از برگزیده شدن.  انتخاب مریم است و راز مسیح. امام زاده ای که به نور کرامت بر افروخته روستایی را. اگر فر صتی بود نقدی خواهم نوشت بر آن .