مگر از تو ...
از همین نصف النهار
کنار گیج ارسطویی من
شاخه های فرو افتاده بازوان
مرد یا زن ؟
هنوز نمی دانم
انگار از دل مه گاهی سرک می کشد
ته جمله های مدفون بی نفس
مگر توبه ای که از کنار گهواره با منی ؟
گفتی و دوباره لب بر ترس نهادی
و تا همین امروز و لابد فردای یخ کرده در چله تابستان
بازی از اول
یعنی هنوز بازنده را
انگار
برای روسری و غمزه به رسمیت نمی شناسی .