هرگز چنین مباد خستگی و بی رمقی کس را، اینگونه که منم. نمی دانم از کجا شروع شد؟ اصلن چه فرقی می کند؟ مگر فرق هم می کند؟ اصولن مگر فرقی هم میان پدیده های خلقت هست؟ آیا خلقتی وجود دارد؟
اینها همه زاییده خیال ماست. محصول خواب توست، زن!
اولگای پیرهن چرکین!
باز خواب تو
رویاهای تو رهایم نمی کنند. من در خواب تو زنده ام ... آری در خواب بعد از همآغوشی تو، اولگا!
بیدار نمی شوی ؟
بگذار تا من همان شعر همیشه را بخوانم . برخواهی خاست... می دانم
این زن این زن
آنقدر زیباست که از فراز هزار مسجد باز ابروانش پیداست
باور نمی کنی ؟ این زن آنقدر زیباست که بر انحنای زمان بی نسبت مرگ، عین زندگیست
حالا خواب از سرت پرید؟
نه ؟
خوب ادامه می دهم آنقدر که یا شعر بپوسد در این زوال فصل یا تو بیدار شوی از هزار خواب نو عروس در حسرت
این زن آنقدر زیباست که می داند شب در بازی کودکانه ی ستارگان و آوای نی در سکون پی در پی بازوانش گرد اندام زمین دروغ ... دروغ ... دروغ می آغازد
نه ! باور نمی کنم از خواب بر نخواسته باشی نه...
این زن آنقدر زیباست که پوست سر انگشتانش هزار قناری مانده در سینه ها را آزاد می...
تو آنقدر زیبایی که از خواب بیدار نمی شوی ؟
کلام آخر: اگر بیدار شوی من ...
برف بیاید یا برق خانه قطع شود و سشوار تو از کار بیفتد و تو با موهای خیس عزم خیابان کنی
باز هنوز من در حسرت بیداری تو شاعر نمی شوم
از این بالا کنار مزار دغدغه های همان سالها
من باز هم به شعر تن نخواهم دادن
اولگا اولگا
حالا بگذار مصراع آخر برایت ساز کنم شاید خواب تو مشوش شد چون آینه ای که می هراسد هویدا کند تاب اندامت را
این زن آنقدر زیباست که کنار همین لبها ارس را به یادگار تحقیر می کند