از انجماد خواب  تو در صخره های قطبی شرق

جغرافیای مسخ  محاط می شود بر استوای دامنت

 انگار بریده ای هر چه ترنج است  در زلیخایی  محض انگشتانت

بیچاره همان دم  که از انقطاع تو دم زد

به پتیارهای چشم تو چنگ زد

مگر به کر شمه های  شب این  زندان قفل می زنی 

که به انهدام ابابیل  سنگ می زنی ؟

بگذار فسرده شود خواب لیلی تو بر دستهای  این جنون

حالا دوباره در خاک

                  در انهدام مست غزلهای این شب سالخورده ی مفعول  

  حوالی برفهای دروغ این مرداد

   میان دشنام های  چاقو بر تن این کوچه ی مقتول

مروری تازه آعاز می کنی هوس  را

 تا از انجماد خواب تو بیدار شود  یوسف