اصلا با بلاگ موافق نيستم و با عطيرضا هم , هم .

چه حرفي ؟ مگر چه فرقي مي كند ؟ اصلا گفتن و نوشتن چه حاصلي دارد وقتي نمي تواني از روزهاي ساده و دلفريب كام دل بگيري ؟ وقتي پديده هاي جهان همگي نامطلوب و گاه غير ممكنند .

اصلا مگر حرف نزده داريم ؟

سخن در جهان پايان يافته و فقط گاهي كلامي ساطع مي شود و ما هم ذوق زده مي شويم كه انگار طرحي نو در راه است و سقف فلك هم شكافته است.

اما نمي توانم منكرتاثير و جذابيت پنهان وبلاگها و همين اشياي ساده ي   دم دست اين روزگار شوم .

 

عاشقانه اي در راه

مگر مي تواني از نسيم انتظار توفان داشته باشي؟ مگر ما باد كاشته بوديم كه توفان درو كرديم ؟ 

حوالي نيمروز روشن آخر اسفند همه قرار ها به هم مي خورد . بهار جاي خود را به توفان مي دهد . توفاني جوان كه تازه از دل كوير متولد شده است . اما اين  خيالي ساده بيش نبود.

 تازه مي توانست سخن بگويد . مانند همه كليشه هاي زرد , پشت پنجره بشيند و با خود بگويد : من يك توفانم .

و آنكه به دق الباب عادتم آمده كرم كوچكي بيش نيست .

اشتباه از آنجا آغاز شد كه او  داستان بهار و زمين را فراموش كرده بود و ياد ناز انگشتاي بارون رو هم هم .

انگار ترنم يك ترانه كوچه بازاري به او فرصت داده بود تا براي همه چيز, خود را محور كائنات بداند.

به قضاوت بنشيند همه را خود ببيند و هرچه غير از آن را كرم.

كرمي كوچك كه به مهماني يك آينه ميرود .

و خدايي ساخته بود به قامت خويش. نازكدل و حيرت زده. از گناهان ساده نمي گذرد . افعال آدمي يا خير مطلق است يا شر مطلق . چيزي ميان اين طيف وسيع وجود نداشت . يا سياه سياه يا سپيد سپيد.

 

اما ما را دگر گونه خدايي مي بايست. خداي عاشقي و جواني .

خداي محمد( ص) , خداي رحمت و قدرت . خدايي كه همين نزديكي حوالي همين روزها و كنار پرچين بلند به انتظار نشسته است كه اگر شوق او را مي دانستيم هر آينه رگهاي گردنمان از شدت هيجان منفجر مي شد.

همان گنج پنهان .

راستي چرا از خدا گفتم ؟ شايد من هم براي توجيه اعمالم به او متمسك شده ام.

 مگر توفان جوان هم چنين نكرد و پشت خدايش پنهان نشد؟

ما چه اندازه شبيه هميم !  از هم كه مي گريزيم به هم نزديكتر مي شويم . من و عطيرضا . من و آنكه ميداند برايش مي نويسم .

چقدر شبيه فيلمهاي هندي مي شويم . شبيه عكس روي جلد مجلات زرد!

- ناگزيريم . اين احساسات در همه رخ مي دهد . ويل دورانت و آريل هم باهم چنين بوده اند. سارتر و دو بوآر

چرا راه دور برويم سيمين و جلال ( خيلي صميمي شدم,نه ؟) اما عشق ميان آنها به گلخانه مخصوصي مي رفت كه مطمئنا نامش آنگونه كه سهراب مي گويد نبود.

 

اين آخري را عطيرضا مي گويد و من هنوز دليلي براي نوشتن ندارم.