بشیر!بشیر!
قلم ، نیزه
کاغذ ، تنم
ای خشکیده در گیج ترین گنج خاور زمین
سنگ،ریشه
تناور ، بشیرم
حالا بزن چرخ ، فریاد یا قهقهه
دشت وخون
ساغر،زمینم
تا باور تو من همینجا باید ...
از پلکان شعر لیز می خورد قوری چای تا زیر زمینم.
قلم ، نیزه
کاغذ ، تنم
ای خشکیده در گیج ترین گنج خاور زمین
سنگ،ریشه
تناور ، بشیرم
حالا بزن چرخ ، فریاد یا قهقهه
دشت وخون
ساغر،زمینم
تا باور تو من همینجا باید ...
از پلکان شعر لیز می خورد قوری چای تا زیر زمینم.
طعنه ی یونان
عاقبت فرو آمد
بر
استبداد انگشتانم
بر هرج و مرج گیسوانت...
دموکراسی
خاورمیانه ی اندامت بود
که همیشه بوسه های من دمشقی نخست وزیر آنجا بود
شبهای زیتون و سنگ
انتفاضه
ضربان قلب تو بود بعد هر هماغوشی
قبل از جولان دست یهودا
بعد از فرار پلکها
طنین رفتن یا سکون نیمه شبی واهمه های هجرت. چه فرقی می کنند وقتی هنوز عشق پای همین پیاده روها یقه ات را می گیرد؟
چه فرقی می کند انهدام یا آغاز، جایی که دختران دبیرستان انتهای پس کوچه ی شهوت هنوز بر پسرکی که عاشق براهنی است منتظرند؟
باید از نا توانستن سقوطی گفت که انگار هنوز پرده های بی روزن از آوار آفتاب بر سر این خفته ی چند جلو می گیرند.
بیچاره تطویل بیچاره من یا همان پس کوچه های خشک بدون ویتکنشتاین .
امسال نوروز به دلیلی هفت سین نچیدیم .سفره هفت سین نینداختیم. اتفاقن بهار بدون این سفره دلنشین تر بود . حالا عادت می کنم به حذف واسطه ها. معشوقها را باید بی واسطه و بی حجاب در آغوش کشید. بهار دلفریب آنچنان وسوسه ام کرد که که به گمانم دیگر سفر هفت سین را به پا نخواهم داشت.
بگذریم
اخوان بزرگ گفته بود هر شاعر یا هنرمندی در فصلی بروز می کند یکی بهاری می شود و دیگری پاییزی اما فصل من زمستان است (نقل به مضمون و تحمیل خودم و پیش فرض هایم بر متن بیچاره گادامر!)
حالا شما تصور کنید من تهی دستی را که هم عاشق بهار است و هم دلباخته تابستان و علاوه کنید میل مفرط به پاییز و پرستش زمستان . نتیجه همین می شود که می بینید زیستن در چهار راه ادبیات و فلسفه و هنر و سیاست . شق پنجمی که همراهم شده و گاهی نام است و گاه ننگ ، طبابت است . اما باید اثبت کنم که می توان میان همه فصل ها زیست و بر تمامشان عاشق بود.
به امید خدای ابراهیم سال 87 را سال اثبات تئوری همه چیز با هم نام گذاشته ام. هم بهار فلسفه و هم پاییز ادبیات و در کنارشان تابستان سیاست و زمستان هنر . بیچاره طبابت.
راستی تا فراموشم نشده بگویم و بگریم که بهار امسال بوی بهبود ز اوضاع جهان می شنوم. این پذیرش تغییر ساعتها یعنی می توان هنوز امیدوار بود...
سربسته عرض کردم تا وقتی و فرصتی
دی شب دوستی درباره ماهی های آکواریومش(معادل فارسی ندارد ؟ به درک اگر هم داشت همین آکواریوم بهتر بود) می گفت : هر وقت آبشان کمی کثیف می شود یا به یکدیگر حمله می کنند یا خودشان را به کشتن می دهند (اگر بد آموزی نمی شود یعنی خود کشی می کنند).
در میان ماهی ها یک ماهی کاملا کور شده بود و علتش حمله ماهی های مهاجم و دلیلش آلودگی آب بوده است.
احساس دو گانه ای دارم آیا باید مانند ماهی آنقدر حساس بود که به اندکی آلودگی همه چیز را فروپاشیم یا ایکاش اندکی غیرت ماهیانه داشتیم ؟
در این زندگی گاه احساس می کنم با تمام قامت در لجن فرو رفته ام و لحظاتی بر خود نهیب می زنم باید مقاومت کنی.
فقط در یک چیز ایمان دارم حساسیتمان در برابر گند و کثافت پایین آمده و در حال خو گرفتن به آن هستیم
000
چند هفته نباشی و بلاگت به روز نشده باشد و دم سال نو باشد و تو اینهمه دلتنگ ...
شرط انصاف نیست که یادی نکنیم از ساقی و عید و مواعید
رشته تسبیح (شما بخوانید تزویر ) اگر بگسست معذورم بدار
دستم اندر دامن ساقی سیمین ساق بود
حال که به زودی فیلم سنتوری همه جا دست به دست خواهد شد،یکبار برای همیشه می توان در برابر آنها که می خواهند سینمای ایران نابود شود ایستاد. می توان شماره حسابی اعلام کرد و به ازای هر نفر-دفعه دیدن فیلم مبلغی به آن واریز کرد.
آه! آری بیش از اینها می توان ...
بگذریم
جشنواره فیم فجر در مشهد به پایان رسید . تصمیم داشتم از آن انتقاد کنم که نامه آقای شورجه حواس بنده را سر جایش آورد ، که اگر نستجیر بالله خواستم نقدی کنم احتمالا وابسته به استکبارجهانی خواهم شد.
این آقای شورجه هم انصافا قابلیتهای بالایی دارد به نظرم چون نزدیک انتخابات شده اندکی حالت عصب زده که با درمانهای ساده روانپزشکی فابل حل است.
باز هم بگذریم .
آتش سبز را در جشنواره دیدم . نگاه اسطوره شناختی دقیق همراه با شناخت کامل از ظرفیتهای سینما برای نمایش افسانه ها و اسطوره ها گامی جدید بود که بالاخره در سینمای ما برداشته شد. نقش و جایگاه دایره در اساطیر ایرانی،و تاثیر و حضور همزمان اسطوره در متن (با رئالیسم جادویی اشتباه نشود) خلاقیتی است که استاد اعظم بهرام بیضایی پیش از اینها در آثار نوشتاریشان از آن بهره گرفته اند.
نمی دانم چرا دوست دارم در انتهای این پست بنویسم :
جمال شورجه
۱) از کدام آرمانها سخن می گویید؟ آرمان های ۱۷ سالگی، آرمانهای ۱۸ سالگی یا آرمان های ۱۹ سالگی کدامیک؟ آدمی که صبح ها یک ایده دارد و شب با یک اندیشه دیگر به خواب می رود ،مگر دیگر آرمانی هم برایش می ماند.
من فقط به آرمانهای همین لحظه وفادارم . راستی کدام لحظه؟ اکنون یا چند ثانیه پبش؟
خبر مانند پتک فرومی آید نه بر سرم که دگر در این سامان سری نمانده است، بر گرده هایم .این دروغ را با sms دریافت می کنم. در انتها نوشته شده یادش گرامی.
تاب تحمل ندارم بر می خیزم در جواب می نویسم : vay vay bavar nemkonam vay vay
عصبی می شوم از این دروغ.
می خواهم به سهام بگویم این دروغ را باور مکن، که اشک غماز می شود
باید تیترخبر را تصحیح کنیم بورقانی زنده است.
نمی توانی انکار کنی .
وقتی یاد ششم این مجلس می کنی مگر می توانی عینک ضخیم و دور کمر بیش از یک مترش را فراموش کنی. بورقانی نماد تمام کسانی است که اگرچه چاق بود اما چاق زندگی نکرد
حالا متن خبر راهم تصحیح می کنم : احمد بورقانی برای همیشه زنده ماند

خیلی واضح است که در انتخابات Super Tuesday ازاین آقای محترم حمایت می کنم .دستم به جایی نمی رسد وگرنه ایشان یک رای مهمان بنده بود
حالا چرا از این آقا حمایت می کنم ؟
خوب دلایلش طولانیه .وبلاگ که جای تحلیل سیاسی نیست. هرکی مایل بود دلایل من را بشنود تماس بگیرد در خدمتشان حاضریم
تره جعفری شاید هم شنبلیله چه فرقی می کنند با علف وقتی اصغر آقا سبزی فروش محله زنش مرده است .سبزی را داخل روزنامه می پیچد .خدایا! سابق بر این روزنامه های سبزی فروشی ها حداقل مربوط به دو سال قبل بودند و امروز روزنامه های روز را از سبزی فروش می گیریم
-اصغر آقا شلغم دارین؟ برای سینه درد می خوام
-شما دیگه چرا؟شلغم واسه سینه درد ؟ باید expectorant بخوری
زن حبیب آقا که تا آرنجش پر از النگو شده است می گوید : اصغر آقا زنش مرده چشاش هیز شده خدا به داد برسه
روشنک دانشجوی گرافیک در این باره معتقد است : اصولا ارتباطی میان روابط جنسی با هیز چشمی آقایان وجود ندارد او در حالیکه از مزاحمتهای خیابانی شکایت دارد به شدت از گزارشهای عادل فردوسی پور حمایت می کند و در ضمن سبزی فروشی محل را مکانی برای رشد و ارتقای روابط اجتماعی و محلی برای تضارب آرا می داند وی در پاسخ به این پرسش که الگوی شما در گرافیک کیست می گوید: مادر واسیلی کاندینسکی و سیمون وی
وقتی یک فیلم هندی سطحی که فقط بلده ساده ترین و سطحی ترین احساسات مخاطب را به بازی بگیرد و اسمش هم میم مثل مادر است را به جشنواره اسکار می فرستیم نتیجه اش می شود همین
آدمیزاده اگر اندکی شعور می داشت که می دانم این روزها شعور کیمیایی است(البته خود کیمیایی هم چندان شعوری ندارد) این بالیوودی پست را به این جشنواره نمی فرستاد. جشنواره ای که تازه خودش نماد سطحی نگری و عوام زدگی در عرصه سینماست
پ.ن : نمی دانم چرا تازگی احساس می کنم همه عوام زده اند؟
آیا آزاده ای نیست که این خرده طعام مانده در کام -دنیا- را بیفکند و برای آنان که درخورش هستند نهد؟ جانهای شما را بهایی نیست جز بهشت جاودان. پس نفروشیدش.
بوسه های حیرانی من بر کنوانسیون ابروانت
یعنی ما با پروتکل مشکلی نداریم
اما
اما
ام
ا
فشارهای داخلی اجازه نمی دهد
هرگز چنین مباد خستگی و بی رمقی کس را، اینگونه که منم. نمی دانم از کجا شروع شد؟ اصلن چه فرقی می کند؟ مگر فرق هم می کند؟ اصولن مگر فرقی هم میان پدیده های خلقت هست؟ آیا خلقتی وجود دارد؟
اینها همه زاییده خیال ماست. محصول خواب توست، زن!
اولگای پیرهن چرکین!
باز خواب تو
رویاهای تو رهایم نمی کنند. من در خواب تو زنده ام ... آری در خواب بعد از همآغوشی تو، اولگا!
بیدار نمی شوی ؟
بگذار تا من همان شعر همیشه را بخوانم . برخواهی خاست... می دانم
این زن این زن
آنقدر زیباست که از فراز هزار مسجد باز ابروانش پیداست
باور نمی کنی ؟ این زن آنقدر زیباست که بر انحنای زمان بی نسبت مرگ، عین زندگیست
حالا خواب از سرت پرید؟
نه ؟
خوب ادامه می دهم آنقدر که یا شعر بپوسد در این زوال فصل یا تو بیدار شوی از هزار خواب نو عروس در حسرت
این زن آنقدر زیباست که می داند شب در بازی کودکانه ی ستارگان و آوای نی در سکون پی در پی بازوانش گرد اندام زمین دروغ ... دروغ ... دروغ می آغازد
نه ! باور نمی کنم از خواب بر نخواسته باشی نه...
این زن آنقدر زیباست که پوست سر انگشتانش هزار قناری مانده در سینه ها را آزاد می...
تو آنقدر زیبایی که از خواب بیدار نمی شوی ؟
کلام آخر: اگر بیدار شوی من ...
برف بیاید یا برق خانه قطع شود و سشوار تو از کار بیفتد و تو با موهای خیس عزم خیابان کنی
باز هنوز من در حسرت بیداری تو شاعر نمی شوم
از این بالا کنار مزار دغدغه های همان سالها
من باز هم به شعر تن نخواهم دادن
اولگا اولگا
حالا بگذار مصراع آخر برایت ساز کنم شاید خواب تو مشوش شد چون آینه ای که می هراسد هویدا کند تاب اندامت را
این زن آنقدر زیباست که کنار همین لبها ارس را به یادگار تحقیر می کند
خاک بر سر آینه
بعد از تو
لعنت بر زمین
بعد از تو
مرگ بر آستان اسلام آباد مشرف باد
بعد ازتو
...
بعد از تو
...
تمام فحشها نثار اسلحه
رکیک ترین کلمه لایق بمب
بی تو
این آسمان نظیر ندارد
.
.
.
پرسپولیس اولین شکست فصل را تجربه کرد. با سه گل خورده و چهار اخراجی (احتمالن بعد از اخراج چهارم بازی می توانست متوقف شود) این موضوع می تواند به نفع قطبی و شاخه مدرن پرسپولیس تمام شود.
۱)اختلاف زیر خاکستر قطی با استیلی عیان شود و با توجه به صدر نشینی و قهرمانی نیم فصل به نفع قطبی به پایان برسد
2)ترس بازیکنان تیم از شکست از بین رفته است. آنها دیگر زیر فشار بدون باخت بودن بازی نمی کنند. این موضوع می تواند به جذاب شدن بازیهای پرسپولیس همانند اوایل فصل کمک کند.
3) امروز پرسپولیس مغلوب تفکر بگویچ نشد بر اسان بررسیهای کارشناسی سه گل دریافتی بر اثر اشتباه فردی خط دفاع و دروازه بان رخ داد. قطبی نبود که مغلوب بگویچ شد. این پرسپولیس بود که به نصرتی ، نوری و واعظی باخت.
با همه این تفاصیل شاید بسیار خوشبینانه به نظر برسد که جناح سنتی و محافظه کار پرسپولیس به این راحتی از این شکست بگذرند. رفتار کاشانی ، نزدیکی به اتنخابات مجلس و... می توانند بازی را به گونه ای دیگر رقم زنند.
علی آبادی متنظر چنین فرصتی برای تحت فشار گذاشتن کاشانی می گشت حالا همه این فرصت نصیب او شده است ؟
آیا کاشانی استعفا می دهد ؟
آیا کاشانی قطبی را اخراج می کند و استیلی را به قدرت می رساند ؟ (در صورت افزایش فشارها از جانب سازمان تریبت بدنی چنین گزینه ای چندان دور از ذهن نیست )
آیا...
در صورت ماندن قطبی و اخراج حمید استیلی فرصتی استثنایی نصیب مدرنیست های باشگاه می شود . فرصتی که اکبر غمخوار قدر آن را ندانست
می گوید: خدا خر را شناخت که شاخش نداد
می گویم : فرض کن خر در طی مراحل تکاملی دچار شاخ می شد. و از باربری و حمالی دست بر می داشت. خوب بسیار طبیعی بود که ایشان دچار گرسنگی و ناتوانی در برآوردن حوایج خویش می گردید (می شد )
این حیوان غمگین مجبور بود دوباره قواعد بازی سابق یا همان باربری و حمالی را بپذیرد با این تفاوت که اینبار او آن چهره غمگین سابق را نداشت و باروحیه ای بهتر و اندکی تبختر به شغل شریفش ادامه می داد.
پس اصولا شاخ داشتن خر نه تنها خطرناک نیست بلکه می تواند باعث بهبود مشکلات روانشناختی جناب خر هم باشد. حمالی مفتخرانه.
نکته آخر آنکه خر شاخدار همان گاو بدون شیر است. اما با این تفاوت که خر اگر دچار شاخ شود چند نسلی طول می کشد تا با شرایط جدید کنار آید.
نتیجه گیری اخلاقی : برای یک تغییر ساده در خلقت نیاز به فلسفه بافی بسیار است
نتیجه گیری اجتماعی : خر گروهی از حیوانات هستند که یک درد مشترک دارند
نتیجه گیری روانشناختی :خدا من را هم شناخت که قوت قلم به من نداد
۲) این ترس از سوسک هم نوبری است. یکی از محبوبترین شخصیتهای داستانی دوران کودکی ایرانیان خاله سوسکه است ولی در بزرگسال اغلب دختران و برخی از پسران از سوسک واهمه دارند حالا مجسم کنید اگر داستانهای شاهنامه رفیق دوران کودکی شوند نسل بعدی از تمام مردان گردن کلفت و زنان گیس بلند و ... خواهد ترسید . این همان عدم تناسب اسطوره ها با روحیات ملی نیست؟
۳) این زن آنقدر زیباست...
۴) ...
۵) صوفی ار باده به اندازه خورد هم کوفتش باد
اما این پایان ماجرا نبود.
بعد از آنکه سالها پیش(اواخر دهد هفتاد) با داستانهای مارگریت دوراس آشنا شدم بر اثر همان تجربه احساس کردم که ایشان زنده اند و از سفره رحمت بی دریغش متنعم. باز چنان در قید داستانهای درخشان او (درد،آبان سابانا و داوید ، شیدایی لل و اشتاین و...)بودم که خود دوراس را فراموش کرده بودم.احساس و تجربه ای که از ابتهاج در ناخوداگاهم مانده بود ندا در می داد که ایشان زنده اند.
دیشب از سر اتفاق فهمیدم که دوراس در سال ۱۹۹۶ در گذشته است
و حالا من عزادار درگذشته ای هستم که ده سال پیش کوچ کرده است.داستان مرگ اندیشمندان عالم گرچه خود از جنس زندگی است اما برای ما مانند ادامه ی نقش اینان در همان فضای ادبی هنری است که زیسته اند.
یادمان باشد : دولت آبادی،ابتهاج،براهنی و شجریان هنوز زنده اند فرصت غنیمت شماریم...
دوراس با آن جادوی فضای داستانیش. جویس و آنهمه خلاقیت و افسونگری.آلن پو با رازهایی که سر به مهر می مانند برای ابد.کافکا با نامه ای که هنوز در قصر است.
حالا این روزها آنتونی گیدنز است با دولت رفاهش.فضای مجازی و دلهره آور وب است و ...
باز هوای وطنم وطنم آرزوست
بگذریم
این غزل آخر برای هرچه باداباد
مانده ام در تردید
چه کسی عاقبت این جان ملول را بر باد خواهد داد؟
نه سایه ای نه سرابی همه افسانه
هوسی بغض آلود
گمشده در خم گیسوانی مشکوک
سال اول طی شد
هرچه باداباد
ما مانده ایم در انکار
صوفی بربط زن مژگانت
با شلیک گلوله پاسخ دستان هرزه ام را داد
شهید شدی و رفت پلکانت
در خم کوچه های بازوانت
حالا غزل آخر طی شد
ماه می ماند و این سودا
غزل اول توبه نامه ی حوا بود؟
همین چند روز اخیر آوای این کابوس را من خود برای دیگری بر تار دروغ نواختم. بیماری لاعلاح عزیزی را به راحتی از او پنهان کردم به دروغ به او گفتم و گفتیم به راحتی به او دروغ گفتم و گفتیم. کابوس خودساخته سالهای اخیرم را برای دیگری بازسازی کردم. ظاهرا مرحوم ماکیاول در طبابت هم رهایم نمی کند . اصول اخلاق پزشکی به کنار عذاب عظیمی می کشم از دروغ .گرچه من بازیگر اصلی این پنهانکاری نبودم اما با خودم می گویم : کابوس خود را برای دیگران رقم زدن کار آسانی است و این اصل طلایی اخلاق :از آنچه بیزاری بگذار برای دیگران و آنچه می پسندی تنها شایسته توست. مرحوم ماکیاول انگار برادر خوانده این روزهایم شده است
بغض نکن گریه نکن اگر چه غم کشیده ای
برای من فقط بگو خواب ِ بدی که دیده ای
اگر که اعتماد ِ تو به دست ِ این و آن کم است
تکیه به شانه ام بده که مثل ِ صخره محکم است
به پای ِ صحبتم نشین ، فقط ترانه گوش کن
جام به جان ِ من بزن ، جانِ مرا تو نوش کن
تورا به شعر می کشم چو واژه پیش می روی
مرگ فرا نمی رسد ، تو تازه خلق می شوی
تو در شب ِ تولدت به شعله فوت می کنی
به چشم ِ من که می رسی فقط سکوت می کنی
اگر کسی در دلِ توست بگو کنار می روم
گناه کن ! به جای ِ تو بر سرِ دار می روم
این جان مشوش و این هویت طنز آلود ترسم نرسند به کعبه ...
امام موسی صدر کنار احمد شاملو
خدای را چه می شد اگر این دو روز عمر در اتفاق می گذشت...
سینه ها پر ز ضربان هوسی مشکوک
زنان ،دست خویش می بُرند
گر زلیخای خیال تو بر این جمع وارد شدنی بود
گردن یکدگر می دریدند
مردان
در اغما الیاس می گوید دین پوسته ای دارد و هسته ای (قابل قیاس با ذاتی و عرضی در دین و نظریات دکتر سروش در این باب)
اما میوه ممنوعه معتقد است این گناه (همان مستحب فقهی ) منجر به شناخت بهتر خدا و رستگاری می شود.این نگاه دقیقا بارها توسط الیاس بیان می شود.
با همه این تفاصیل انگار در کنار حوزه علمیه شبکه یک ،شبکه دو خانقاهی بنا کرده است.
اما نکته جالب آنکه هر دو شبکه عقل گرایی را تعطیل کرده و خرد ورزی را ذنب لا یغفر می دانند جالبتر آنکه اگر اشعری گری جایی برای همزیستی با تصوف بیابد همان رسانه ملی است.
یاد باد آن روز ها که از تجدید تجربه اعتزال سخن می گفت استاد...
- آخه همون قدیمیا گفتن مهمون خر صاب خونست
...نتیجه اخلاقی : قدیمیام ذر(شایدم زر ...بابا تو که نمی دونی زر رو چطوری می نویسن غلط میکنی ذر میزنی ) زیاد میزدن
سخنانی که شنیدید محبت آمیزترین کلماتی بود که این چند روزه بر زبانم جاری شده است.
-قرارمان کنار ِ گلبرگِ می بوسمت، پتیاره!
-باز فراموشت شده قانونمان : من برای تو ، توبرای همه یعنی سیگاری که در آغوش تو خاموش می شود .خانم نسیم!
۲-جوی آب عریض و شلوار ما تنگ... شکر ایزد که اینجا کلمبیا نیست
حالا دوباره شاید یک روز از کنار همین هرچه باداباد سایه بازهم طلوع کند . خورشیدی که نمی تواند چند لحظه تنبان ابر را به پایش نگهدارد همان به که در کسوف بماند
بر انحنای مادام
کنار خط مستقیم هنوز
دست و پا می زند
بیچاره ! حیرت زده مرد...
مگر توبه ناگزیر را
شیطانکان همهمه
گریز درد ،
چاره مرگ
و اجابت سعی
دانسته باشند .
وهرآندم که مستی از شاخه فرو آویزد سگرمه های سکوت را باز یکی ناله نی سرکند به : رنگی دیگر.
خیالت راحت ! انتهای این مسیر همانی است که طی کرده اند و کرده اند...
اصلا به درک من از نو می آزمایم راه طی شده ی حضرات بر کرسی نشسته ی متبختر ...
این بازی نه فرجامی که ذات بازی خود غایت ماست و این برای ماندن ( بی توجه به به چگونگی آن )کفایت می کند مطلوب نیست اما ممکن است و این روزها هر امر ممکنی مطلوب است که حالا مدتهاست هیچ چیز ممکن نیست...
حالا به قامت برابر تو ایستاده با همان شوق ساده ۱۷ سالگی .هیجانی سخت بر اندامش جاری می شود از گردنش می گذرد و حکومت چشمانش را فتح می کند و چیزی شبیه همان حس ساده آوارگی بر پلکانش نازل می شود . سراغی از جنون گرفته این نیامده رفتنی ما. نامه اش به مقصد رسیده با هزار نغمه ی پر شکایت گریان. نامه هایی که سایه برایم می فرستد پناهی است نه راهی است با هزار راهزن جبهه ای است پر از مین و صدری است پر ز وسوسه.
سلام
می گویند از همان روز نگاه نخست سایه ای بر دلت افتاد اسمش را هرجه خواهی بگذار این نامه نخستین است از سایه به تویی که می گفتی چشمانت رقیب سجاده است و بازوانت برادران صنوبر . چه راهی طی شده میان مرد آن روزهایم ... و کسی که سکته و سکوت بر اندامش مستولی گشته!
باری
اگر این چند خط را نوشته ام از آن روست که بگویم هنوز ساغر این زمین خشک نشده و وعده های تو بر دلم آنچنان منجمد نشده . خاطرت هست که می گفتی می خواهم فیلم بسازم فیلمی برای تو نمایشنامه ای بنویسم : در انتظار سایه . بیچاره گودو .
نامه ام به پایان نمی رسد اگر نگویم همه ی دروغها رنگی از واقعیت دارند. برای من همین بس آن دروغی که از میان لبهای تو صادر می شود . دستی که بر انحنای اندام خیانت و غرور تاب می دهی. انگار از آن روز که عاشقانه هایی در باد برایم می خواندی نه فقط ناله ای حتی زخمی هم نمانده . برابر لحطه های مست غزلهای تو ،من سرمست و گریز پا می خندیدم و می گذشتم به خیالی که این ترانه های ساده و دلفریب تو ماندنی است از جنس فولاد خانه ای ساخته ای. حالا بیش از این خواهم نوشت و خاک رسوایی تو را بر سر هر کوی خواهم فشاند. همیشه می گفتی : ما ودعک ربک و ما قلی و من می گفتم با کسره بخوان کافهایت را
سایه
آیا ما مصداق مضطرین نیستیم ؟ آنها که بکل حشیش متمسک می شوند. من از ماندن بیش از غرق شدن می هراسم . بلاگ راهی است برای فرار از ماندن لعنتی
از انجماد خواب تو در صخره های قطبی شرق
جغرافیای مسخ محاط می شود بر استوای دامنت
انگار بریده ای هر چه ترنج است در زلیخایی محض انگشتانت
بیچاره همان دم که از انقطاع تو دم زد
به پتیارهای چشم تو چنگ زد
مگر به کر شمه های شب این زندان قفل می زنی
که به انهدام ابابیل سنگ می زنی ؟
بگذار فسرده شود خواب لیلی تو بر دستهای این جنون
حالا دوباره در خاک
در انهدام مست غزلهای این شب سالخورده ی مفعول
حوالی برفهای دروغ این مرداد
میان دشنام های چاقو بر تن این کوچه ی مقتول
مروری تازه آعاز می کنی هوس را
تا از انجماد خواب تو بیدار شود یوسف
تو - پرسش - جستجو .
جستجو برای پاسخ ؟ نه ! برای ساختن پرسشی دیگر برای اندوختن بر عمق حیرتت . ایمانی که محصول این سه گانه است طعم عجیبی دارد . از یک سو فرزند حیرت است و شک و از دیگرسو امید بی نهایت را سرانجام بخشیده است . این جستجوها همان شعر حضرتش را میماند که میگوید :
خنک آن قماربازی که بباخت هرچه بودش نماند هیچش الا هوس قماری دیگر
هر از چند گاهی پناه می برم به دعا شرح ابو حمزه ثمالی بشنو از نی صفایی حایری و می نویسم که هوای رفتن در تنم زوزه می کشد چون بوفی در جستجوی نویسنده اش.
از همین روست که احساس می کنم حرفها و علاقه ها همه از جنس تکرارند ملال آور و فنا پذیر. اما باهمه این تفاصیل هرگز نوشتن در بلاگ را کوتاه نخواهم آمد که اگر باشند کسی یا کسانی از جنس اهل هوا مسلما نوشتن به از نبود شدن خاصه در مرداد ۸۵
بي حوصلگي بزرگترين علت اين فرصت سوزي هاست. مي خواستم مطلبي بنويسم ذر باب مومنين شكاك يا همان باز خواني امكان همبود شك وايمان .خوب كه چه ؟ پيش از من گفته اند .بهتر از من هم گفته اند استدلالها هم از آنچه من مي خواهم بگويم بهتر بوده با همه اين تفاصيل احساس مي كنم جاي خالي اثبات اين همبود و از مهمترامكان اين معما به خوبي احساس مي شود . براي گفتن بيش از آنكه مهم باشد چه مي گوييم صرفا خود گفتن مهم است (البته اين روزها )
بگذریم ( مثل همیشه )
برای آزمون دستیاری در کلاسهای آمادگی امتحان ثبت نام کرده ام . این روزها کلاس درس روماتولوژی بود. مهم نیست که این علم در چه حوزه ای گام برمی دارد مهم نحوه تعامل کسانی بو که در این کلاس شرکت کرده بودند. بروز این دانش بود در حضرت استاد مدعو از تهران . اصلا قصد ارزش گذاری ندارم اما آنچه مرا فریفت همین روزهای شبیه دوران دانشجویی بود همین دغدغه جزوه نوشتن (کاری که هرگز در دوران تحصیل از عهده اش برنیامدم ). دلم می خواهد برای این گروه و این کلاس یک وبلاگ درست کنم و همه در آن بنویسند . احساس می کنم ادبیات پزشکان از افراد دیگر جامعه دور شده است . حصار ها بند هایی بر گرده آنان می بینم . شاید غم نان نمی گذارد اما در میان همین جماعت از آدم ها دور ذوق ها و قریحه هایی می شناسم که اگر روزی بامدادی همچو یادی دور و لغزان می گذشتند از این خاک پر آشوب بلاگ ...
باز هم بگذریم ( شاید راضیشان کردم آنها هم بنویسند باورکنید درمیانشان هستند کسانی که گر نبود این بند غم نان همچو یادی دور و لغزان ...)
نمی دانم چه کار کنم از همه معشوقهایم دور افتاده ام و فقط کسالت طبابت است و درد جانکه درمان غیر درمان دیگری
کسی هم کاش پیدا می شد برای درمان این ...
میان دگر افتاده هرز این تاک
کو مشت و اره ای تا ساده کند زایمان کشمش حرام در جستجوی گرما را
از همین نصف النهار
کنار گیج ارسطویی من
شاخه های فرو افتاده بازوان
مرد یا زن ؟
هنوز نمی دانم
انگار از دل مه گاهی سرک می کشد
ته جمله های مدفون بی نفس
مگر توبه ای که از کنار گهواره با منی ؟
گفتی و دوباره لب بر ترس نهادی
و تا همین امروز و لابد فردای یخ کرده در چله تابستان
بازی از اول
یعنی هنوز بازنده را
انگار
برای روسری و غمزه به رسمیت نمی شناسی .
.
از سیاست راهی می جویم به دل آفتاب هنر و هنر هفتم. فیلم یک تکه نان را دیدم . به طنز می گویم این توبه نامه کمال تبریزی است پس از مارمولک که به همت برخی تنها فیلم ایرانی است که همه مردم ایران در داخل و خارج کشور دیده اند.
فیلم بیانی بی تکلف دارد وتفسیری دیگری است از برگزیده شدن. انتخاب مریم است و راز مسیح. امام زاده ای که به نور کرامت بر افروخته روستایی را. اگر فر صتی بود نقدی خواهم نوشت بر آن .
ای کاش گوشت و استخوان من, این تن من که بیش از حد پلید شده است , آب می شد. مانند شبنمی می گردید واز این شکنجه رهایی می یافت . یا کاش خداوند خودکشی را منع نکرده بود! ای خدا, دنیا و هرچه در آن است در نظر من چقدر خسته کننده و پوچ و بی فایده شده است .تف بر دنیا !تف بر آن ! باغی است که دست توجه مدتهای دراز از آن دور مانده است , علفهای هرزه که در هر گوشه و کنار آن روییده اینک
بارور شده اند وتخم خود را به اطراف می پراکنند . هرچه زشت است فراوان شده و بر بساط جهان تیرگی یافته است...
گفته بودم منظم خواهم نوشت و با دقت . حرف اضافه نخواهم زد و عالم مجازی را محل اطناب ممل نخواهم کرد . چه ادعای بزرگی مگر می توانی سکوت را محملی فلسفی ببافی . باید باور کنم . سراغ چشمهای جادو و عبور گیج رهگذری با روزنامه ای پر از خبرهای خوش آن سالها نخواهم رفت. گفتم خبر خوش ؟
راستی تازگیها خبر خوش شنیده اید ؟ از آخرین خبر خوش چند روز یا حتی سال گذشته است ؟ دلم نمی خواهد
دروغ بگویم . می دانم نباید راست گفت و صداقت صفتی کثیف و ابلهانه است و دروغ آیین من شده است اما گاهی آدمی به اشتباه حرف راست هم می زند و گناه بزرگتر آن بود که مرحوم صابری می کرد بله حرف حساب. راستی که حرف حساب زدن این روزها چه آسان است اما از بعد از آن کاملا بی خبریم. حالا این ها را گفتم که فقط بگویم آیا در بلاگ نمی توان کمی هم صادق بود ؟ البته که صداقت ار صفات رذیله است و هیچ انسان عاقلی این کار را نمی کند اما خوب چه می شود کرد گاهی گناه هم لازم است.
راستی نسبیت در اخلاق مگر محصول دوستان مدرن اندیشم نیست ؟ اصلا این خزعبلات چیست که می گویم ؟چرا یکراست نمی روم سر اصل مطلب؟ واضح است چون می ترسم به چند دلیل
1) ممکن است اشتباه کنم و هر قضاوت غلط باری بر دو شم اضافه کند
2) اصولا اهل خطر کردن نیستم و محافظه کار تربیت شده ام راستش را بخواهید فرزند طبقه متوسطم
3) از کجا که روزی از نوشتن پشیمان نشوم ؟ و جبران مافات آنقدر سنگین باشد که از عهده من خارج باشد.
4) و ...
اما یک موضوع مشخص است ما در بی اخلاقی مطلق زندگی می کنیم یعنی به مفهوم فلسفی اخلاق ما فقط ادعای اخلاق گرایی داریم و این همان ریایی است که پیش از این گفته بودم. روزگاری یکی از اصلاح طلبان که نامش خاطرم نیست (کمی عجیب است که نامش خاطرم نیست نه ؟ ) به خاتمی پیشنهاد کرده بود در کنار جنبش اصلاحی جنبش نفی خشونت را هم فعال کند . ومن هم معتقدم هیچ جنبش مترقی مبتنی بر دینداری موفق نمی شود مگر در کنار آن ریا و دورویی نفی شود و این هم ممکن است و هم مطلوب. روشنفکران دینی این وظیفه را هم بر عهده دارند . البته بهتر است آن را به بدنه اجتماعی خود محول کنند و خود در قامت تبیین کننده مرزهای اخلاق و ریا مطرح سازند.
شاید این روزها رسیدن به جمعه اخلاقی غیرممکن بنماید اما علائم و نشانه هایی از احتمال این مطلوب به چشم می خورد.
این روزها بسیار نگرانم . چیزی میان حسرت و انتظار. گم شدن در راهی که انگار ازهر طرف که نکو بنگری جز وحشتت نمی افزاید. با اینهمه باز در دل می گویم نوبهار است . اردیبهشت به میانه رسیده و خرداد خرداد عزیز در راه است. اما مگر می شود در خوشدلی کوشید ؟ مگر می توانی انهدام ساکت لحظه ها را ساکن باشی؟ اما تو همچنان ناز میکنی و من در التهاب خویش دنبال کسی می گردم . فحشی رکیک و پیراهنی که چاک می شود همه روز در انتظار تاکسی . با همه سرسنگین حتی آنها که تو میدانی و من. یاد روزهای اغازین دهد هفتاد بخیر با چند کتاب می خواستم مشکل جهانی را حل کنم و هر سطر از کتابی دیگر شوری به پا می کرد غلغله ای می ساخت و من باز نه یادی از عشق می کردم و نه انگار که من را در این وانفسا کار دیگری است. یاد سال سوم دبیرستان . اکثر کتابهای دکتر را خوانده بودیم او معلم اول بود با جلال از نوشتن لذت می بردیم اما آنچه فراموش شد عشق بود. عشقی که آن روزها ممنوع بود و خلسه ای با کامو و تفسیری از سوره حمد جایش را گرفته بود . تفسیری از سوره حمد که مرحوم آیت ا... خمینی ارائه می کرد. باورم نمی شود همه آن سالها بگذرند و من بمانم و تردید من بمانم و خروارها شک بی علاج. گفتم علاج یاد حلاج افتادم راستی آن روزها ملغمه ای بود هم حلاج هم شریعتی هم خمینی هم کامو هم جلال ...
خدایا ! مغز و روح من مگر چقدر گنجایش داشت که جنون و جهالت را هم به آنها بیفزاییم .شاید اگر آن روزگار معلمی بود و مرهمی می گذاشت بر زخمهای ناشی از هیجان یا اگر مرادی بود که می شد تن به عبودیت محض دهیم ... امروز این گونه نبود
از ناله کردن بیزارم از نقد گذشته هم ناتوانم. روبرویم انعکاسی ار رویاهای نوجوانی نیست . ما خوره کتاب بودیم ما بی هیچ علامتی دل و دین به هر حرف تازه می باختیم . عجب فضای سردرگم وگیجی بود راستی نکند حالا هم مثل همان روزها شده ام . به خاطرم می آید از همان روزها شروع شد شوق شعر گفتن و فرار از آنچه که هست. اما اکنون می خواهم بمانم و ببینم وبدانم که چه بر سر آن روزها می آید. گر چه دلم سخت گرفتست از این مهمانخانه مهمان کش روزش تاریک اما با خودم می گویم باید بمانم وبرگردم . چه تضاد زیبایی. هم بمانی وهم برگردی. یک چشم برای ماندن و چشمی دیگر برای رفتن و مگر نه اینکه چشمی برای نقد کافیست .
دوباره سوره حمد را آغاز می کنم . خسته ام . سفر سختی بود . اما هیچ کم نداشت . صدای اذان می آید من من من من از اله اله اله اله لبریز می شوم دوباره ایمان دوباره نماز.چمباتمه در برابر خدای پرسشگران و شکاکان عالم . دلم برای تفسیر آن مرد تنگ می شود .هبوط شریعتی و...
راستی حالا دیگر کسان بسیاری یافته ام غزالی گرچه معلم نخست نبود اما استاد ابد است. زرین کوب گرچه آن روزها غایب بود اما کنون میان روزهای من نشسته است. و مولای رومی از همیشه به شمسش نزدیکتر است. حلاج اشارت گو به سراغم آمده و شهد کلام سعدی به جانم ریخته است.
مژده دهید یار پسندید مرا...
مراعات اخلاقی اگر واضح و رو باشد به نظر من بوی ریا می دهد .اصولا برای شناخت ریاکاران بهتر است به این نکته توجه کنیم آنها معمولا دلیلی برای خیر دارند و همیشه در برابر این پرسش که چرا چنین کردید؟ موضوع را به ثواب مرتبط می کنند و می گویند : خدا خواست . و خودش پاسخ و پاداش ما را می دهد . در حالیکه اخلاقیون اصولا نیک و بد را برای پاداش انجام نمی دهند . و در پاسخ به پرسش سابق الذکر میگویند :
کا مهمی نبود و دست به تحقیر عمل خود می زنند .
این نکته را گفتم تا مبادا بر خی تصور کنند محض رضای خدا گفتن آنها را از ریا دور می کند و نکته جالب آنکه این روزها با شیوه جدیدی از ریا روبروییم و آن تظاهر به دوری از ریا است . در ایام ماه رمضان از آقایی به دلیلی (پزشکی ) پرسیدم امروز روزه هستید ؟ او در جواب گفت : ای آقا ...
این ای آقا از هزار تظاهر مشمئز کننده تر و البته پیچیده تر است و کشف این نوع از ریا کار هر کسی نیست .
و نکته آخر اینکه عمل اخلاقی که آشکار باشد بوی ریا می دهد و این روزها عجب این بو بلند شده است.
همیشه یک موضوع برایم مهم بوده و آن تحلیل دنیای جدید است آیا همه امور مدرن خیر مطلقند ؟ آیا جهان پیش از این جای بهتری برای زیستن نبود ؟ راستی همین وبگردی آیا من را از خواندن کتاب باز نداشته ؟ آیا آن روزها که روزی 5تا 6 روزنامه می خریدم و ماهنامه ها در اتاقم صف می بستند روزگار خیری بود یا اکنون که فقط باید در دنیای وب بگردم و کشف های تازه ؟ اگر ابن عربی و غزالی با اینترنت آشنا بودند آیا عرفان و اخلاق اسلامی اکنون وجود داشت ؟ ایکاش امروز هم بزرگانی چند نسبت این دنیای مجازی را با آنچه که لازم است برای دانستن تبیین می کردند . خدایا ما را از شر علم غیرنافع مصون بدار
امروز نخستين سالگرد درگذشت زنده ياد دكتر نويد يغمايي بود. با او خاطرات بسيار دارم و از اندوه حاصل از فقدانش شكايت.
اما آنچه كه بيشتر برايم اهميت دارد نگاه و زاويه ديد ما به مرگ است . من احساس مي كن آدمي بايد در آغوش مرگ زندگي كند اما اين با مرگ انديش بودن متفاوت است . زيستن در آغوش مرگ يعني زندگي را ستايش كردن اما دانستن اينكه اين روز ها پايدار نيستند و فردا روز ديگري است.
اما مرگ انديشان مرگ را تقديس مي كنند چه براي خود چه براي ديگري و حاصل نگاهشان ويراني است و جنگ . باورم اين است كه روشنفكران ديندار با همين زاويه و همين نگرش به هستي مي توانند در بالاترين قلل صلح خواهي و آرامش طلبي در جهان قرار گيرند . نفي جنگ واستقبال از صلح رسالتي است كه ما از كتاب خدا آموخته ايم تبيين اين ماجرا و تفسير آن همچنان بر دوش روشنفكران مسلمان است.