آدم شدن

تصمیم گرفته ام آدم شوم .می خواهم درس بخوانم . پیش از این هم چندین بار چنین تصمیمی گرفته بودم که نشد .ببینم اینبار چه می شود ؟

پرسش اصلی این است که آیا می توان هم بلاگ نوشت و هم امتحان تخصص قبول شد؟ می توان هم عاشق تارکوفسکی بود و هم یک متخصص؟

سالها پبش از این شریعتی گفته بود نمی توان هم عاشق علی بود و هم چاق زیست. نمی دانم می شود هم عاشق علی بود و هم یک متخصص و هم چاق ؟

 از ابتدای اردیبهشت هم درس طبابت باید بخوانم ( و هم زبان که رویای هجرت از سرم نمی رود ) با اینهمه عمری اگر باقی بود چنان از کنار زندگی خواهم گذشت که نه زانوی آهوی بی جفت بلرزد و نه اینهمه ترکیب که اتحادشان بی معنا می نماید (روانپزشک منتقد سینما و تاریخ فلسفه دان و پزشک و هزار صفت که هر پزشکی در این ملک از آن بی بهره است بجز شیخنا دکتر اخوین که در باره او سخن خواهم گفت گفتنی ) دور از هم روزگار بگذرانند.

 

 

روز عید

در وصفش شعری بگویم ؟ گفته اند . مداحی کنم ؟ کرده اند. چه باید کرد ؟

در خطاب به خاتم رسولان

غزل واره پايان ديوان نبوت

سروده اى از دكترعبدالكريم سروش ( منتشر شده در سالنامه شرق )

 
 
خرد آن پايه ندارد كه برو پاى گذارى
بختيارى تو و بر مركب اقبال سوارى


چون توان در تو رسيدن؟ به دويدن؟ به پريدن؟
نور پايى كه چنين با دگران فاصله دارى


ليله القدر وصال تو چه فرخنده شبى بود
تا چه ديدى كه چنين مستى و پرشور و شرارى

شعله در خرمن تاريكى تاريخ فكندى
چشم بيدار زمان بودى و خسبيده به غارى

از اشارات تو روشن شده چشمان بشارت
طرفه فانوسى و آويخته بر طرفه منارى

نه دل من طرب آلود نگاه و نفس توست
از نگاه و نفست حق به طرف آمده، آرى

به شفاخانه قانون تو افتاد نجاتم
كيميايى است سعادت ز فتوحات تو جارى

اى غزلواره پايانى ديوان نبوت
حجت بالغه شاعرى حضرت بارى

دولتى! اختر اقبال بلندى كه بخندى
رحمتى! سينه آبستن ابرى كه ببارى

شاه شمشاد قدان خسرو شيرين دهنانى
كوثر خلد نشان سدره ى معراج تبارى

مژده يى اختر سعدى جرسى نعره ى رعدى
آفتابى، سحرى، خنده صبح شب تارى

يوسفستان جمالى هنرستان خيالى
شكرستان وصالى ز شكر شور برآرى

روح عشقى، هنرى خمر خرابات طهورى
نفحات شب قدرى نفس سبز بهارى

همه اقطار گرفتى، همه آفاق گشودى
به جهادى و مدادى و كتابى و شعارى

توسن تجربه، اى فاتح آفاق تجرد
در شب واقعه راندى ز مدارى به مدارى

ز سوادى به خيالى، ز خيالى به هلالى
پاى پر آبله جبريل و تو چالاك سوارى

بال در بال ملائك به تماشاى رسولان
طائر گلشن قدسى تو و خود عين مطارى

به تجمل بگذشتى به جلالت بنشستى
بر چنان خوان كريمى و چنان خيل كبارى

ميهمان حرم ستر و عفاف ملكوتى
در تماشاگه رازى و تماشاگر يارى

با ظلومان و جهولان و منوعان و جزوعان
مهربان باش چو بر حمل امانت بگمارى

تو بر اركان شريعت نزدى سقف معيشت
سير چشمى تو، رسالت ز تجارت نشمارى

به خدايى كه تو را شاهد سوگند قلم كرد
كه حريفان قلم را به فقيهان نسپارى...
اسفند ۸۴

راه روبرو

حضرت جواد کاشی مطلبی نگاشته اند که بی ارتباط با موضوع قبلی نیست . روشنفکری نقش اجتماعی و کارکردهای آن. نکته مهم در اینجا بحثی است که ایشان در باب موفقیت بیشتر روشنفکری دینی در این ملک گشوده اند. ایشان گفته اند :

روشنفکر همچنین وظیفه دارد، در شرایط خاص اجتماعی و تاریخی، امکانات تحول معقول را بیابد و نحوه وصول به آن را تبیین کند.

روشنفکران دینی، البته در این زمینه موفقترند چرا که علی الاصول بیش از همتایان غیر دینیشان، با زمینه منتشر اجتماعی و فرهنگی پیوند دارند. اما مشروط به آنکه علاوه بر حوزه سیاسی، در حوزه فهم دینی نیز از سه اصل یاد شده تبعیت کنند. برمبنای سه وظیفه یاد شده:
1. روشنفکران دینی وظیفه دارند، بر مبنای عقلانیت هر دوره چهارچوبی معقول و بالنبسه منسجم از دین و ایمان دینی عرضه کنند و سازگاری ها و ناسازگاری های اصلی در این حوزه را بنمایانند.
2. آنها وظیفه دارند، بهترین امکان آشتی میان ایمان فردی را با سنت جمعی و تاریخی دینی معرفی کنند.
3. آنها وظیفه دارند، در هر دوره بر مبنای ذخائر هر سنت دینی و سازه ها و ناسازه های اصلی، مهم ترین افق های فراروی برای تحول معقول را عرضه نمایند.

اما متاسفانه پیوند روشنفکری دینی نیز با رادیکالیسم معرفتی در جامعه امروز ما، نحوی مسیحی سازی دین به مثابه یک افق معقول تحول را مطمح نظر قرا رداده است.

 

نکته در همین تحول معقول است و رنه اصولا نسبتی میان رادیکالیسم موجود در حوزه روشنفکری با محافظه کاری ذاتی روشنفکران وجود ندارد . گاهی تحولات اجتماعی و سیاسی روشنفکر را به سوی رادیکالیسم سوق می دهند و البته روشنفکر احساس می کند از جامعه عقب افتاده و مجبور است برای حفظ صفت پیشرو بودن تن به رادیکالیسمی بدهد که بیشتر ممدوح هیجان و شور است تا خرد و شعور .

من احساس می کنم در چنین برهه ای از تاریخ یک صفت دیگر برای روشنفکران نجات بخش خواهد بود و آن زندیق بودن به ایمان کج عوام ( شما بخوانید رادیکالیسم ) است . البته همین مساله به پاشنه آشیل روشنفکران (بخصوص با قید دینی ) تبدیل می شود . و در واقع در چنین زمانی یک خلاف آمد رخ می دهد از یک طرف مخالفت با رادیکالیسم است و از سویی باید بتوان بخشهایی از جامعه را بسیج کرد که مثلا در یک فرایند دموکراتیک ( شما بخوانید رای دادن ) اهداف روشنفکران را بر آورده سازند .خوب طبیعی است که این خلاف آمد دشمن هدف های پیشین است پس چه باید کرد ؟

1)      در چنین مواقعی سیاستمداران نزدیک به جریانات روشنفکری نقش مهمی در ترجمه زبان  روشنفکران دارند .

پیشنهاد می کنم این نقش را جدی تر بگیریم  متاسفانه سیاستمداران اصلاح طلب در ایران همواره بر آن کوشیده اند که صفت روشنفکری را با خود حمل کنند و این همان نقطه ای است که منجر به واگرایی عمومی نسبت به  جریانات اصلاح طلب شد .اصولا مردم عادی نسبت به ادبیات نخبگان احساس تحقیر می کنند. قضیه از این قرار است که ما هنوز میان سیاستمدار و رو شنفکر وجه ممیز قائل نیستیم. این بحران هویتی و معرفتی هم نتیه چند عامل است که مهترین آنها عبارتند از

 الف) بار ارزشی قایل شدن برای لفظ روشنفکر

ب)  سابقه کار فکری و ذهنی در سابقه  اکتیویست های سیاسی

ج)  برج عاج نشینی برخی از روشنفکران منجر به خیابانی شدن برخی دیگر شده است

د)  بسیاری از فعالان سیاسی در حلقه کیان وآیین شرکت داشته اند همین موضوع باعث شده بسیاری از آنها خود را روشنفکر تصور می کنند

ه )  ظاهرا مشلات هویتی در میان بخشهای میانی جامعه به ساستمداران هم نفوذ کرده است

 

2)      بازتعریف فردیت و مشخص کردن مفهومی از آن که مخل کار و تربیت حزبی نباشد

 

اصولا تا مفهوم فردیت به معنی پاسخ صریح و دقیق به سایق های فردی مشخص نشود . روشنفکری و تولید اندیشه و حمل آن تا رساندن به دست مصرف کننده ( رای دهنده ) کاملا بی معنا است. مسلما ذیل این تعریف ( همراه با تحقق ) می توان به وجه تفاوت میان مرد حزبی و مرد فکری نزدیک شد.

 

 

3)      دکتر کاشی به بهترین شکل هدف نهای را تبیین کرده اند : روشنفکران وظیفه دارند، در هر دوره بر مبنای ذخائر هر سنت دینی و سازه ها و ناسازه های اصلی، مهم ترین افق های فراروی برای تحول معقول را عرضه نمایند.

4)      شناخت ذخائر  سنت دینی و سازه ها و ناسازه های اصلی بر عهده کیست ؟

مسلما روشنفکران دینی اهمیتی استرتژیک در این روش و نیل به تحول معقول دارند

 

در این باب بیشتر سخن خواهم گفت

با همین توضیحات برای سلامت دکتر شهیدی دعا می کنم امن یجیب المضطر اذا دعاه ...

 

 

سالها

سالها...

چه آشکار و ناب

گم مي شود در لحظه هاي دلواپس من

سايه اي که از آن توست

گم يا آشکار ؟

گريباني که از سر هيجاني مبهم

                 چاک مي شود

انگار هنوز  تمام قبيله خودم هستم...

 

یک توضیح برای چند نفر

حمید می گوید دکتر شهیدی کارکرد اجتماعی ندارد و به همین سبب فرد چندان مهمی نیست یا بقولی نمی تواند بر جامعه موثر باشد

در پاسخ

 

1)     آیا روشنفکر رسالت اجتماعی دارد یعنی در قبال جامعه مسول است ؟

 من با این نظر مخالفم معتقدم روشنفکران صرفا تولید کننده اندیشه و یا حامل یک نظریه اند یا با کمی تسامح وظیفه انتقال تئوری به اکتیویست های سیاسی و اجتماعی را بر عهده دارند . با این رویکرد کسی مثل دکتر شهیدی با برگردان نهج البلاغه و نگاهی تازه در فهم دین ( پذیرش تسامح در فهم ادیان ) می تواند صفات فوق را بخوبی داشه باشد . از طرف دیگر با نگاهی که من به کتاب نهج البلاغه دارم و معتقدم با خوانشی تازه از آن ( شبیه دکتر شهیدی ) می توان شیوه هایی از حکومت و حکمت را برگزید که اولا با مردم سالاری ( در اینجا با دموکراسی فرقی ندارد ) تناقض ندارد ثانیا مبحث  عدالت در حکومت را آنگونه توضیح داد که دچار سوسیالیزم تخیلی برخی حضرات نشویم و بتوانیم در عین احترام به آزادی ,عدالت را تنها قید آن بدانیم .به نظرم ترجمه نهج البلاغه کاری سترگ بوده و اهمیت زیادی برای روشنفکری دینی دارد. 

 فکر می کنم انتخاب دکتر شهیدی در میان معشوقهایم  چندان بی راه نبوده است

 

2)     آیا دکتر شهیدی یک روشنفکر است ؟

 بله کماکان معتقدم هر کس در هر حوزه فهمی نو و متفاوت از پیشینیان بدست دهد در زمره روشنفکران است و اگر این فهم جدید برخی از پرسشهای نظری در ابواب مختلف را پاسخ دهد می توان گفت روشنفکر موفقی هم بوده است .

اصولا روشنفکری را آنقدر ها مفهوم پیچیده و غیرقابل وصولی نمی دانم که بخواهم برای تعریفش از هگل ( وجدان نا آرام جامعه ) یا از مارکس ( کسی که از طریق فکر کردن اقتصادش را تامین می کند )  شاهد بیاورم . یک پزشک اگر بتواند به برخی دیگر از حوزه ها سرک بکشد و و صفات بالا را هم داشته باشد به اعتقاد من روشنفکر است و لی اینکه رو شنفکر موفقی هم هست یا خیر بستگی تام  دارد به محصولات تحقیقش.

با اینهمه تاکید می کنم  صفت روشنفکر به هیچ عنوان بار ارزشی ندارد .

 

 ظاهرا از ادبیات بلاگ نوشتن دور شده ام  ولی ظاهرا انتخاب  دکتر شهیدی میان نامهای پیشین درست بوده است

یا رب بلا بگردان

رسیده است بلایی. دکتر سید جعفر شهیدی مترجم نهج البلاغه در بستر بیماری ظاهرا CVA کرده است . خبر را ازایسنا گرفتم . همه عمر تشنه دیدارش بودم و حالا.... چه کنیم رسم روزگار است و مرده پرستی عادت ما . روزی تمام معشوقهای زنده ام را لیست خواهم کرد و به تک تک آنها ادای احترام خواهم نمود کاش نام دکتر سید جعفر شهیدی  هم در میان آنها باشد .کنار حسن زاده آملی .مجتهد شبستری محمد رضا حکیمی و عبد الکریم سروش و....

 

همهمه ی افکار در هم

هرگز با تو سخن نگفته ام وقتی کنار پرتاب هر گلسرخ نغمه ای از ترس ساز میکنی  و انگار حوالی پشت یاسمن از مرگ سراغی گرفته ای که اینگونه همصدای زنبور و تردید شده ای.

با تو سخن نگفته ام شباهنگام که روسریت کنار می رفت و هر آینه می گفتی ایمان من هم  . دروغ همنشین ساده لحظه های با تویی  و انکار پشت سیاهی ناخنهایت و کبودی اندامت جا خوش کرده بود . بگذار و بگذر از همهمه آلوده به صبر و گذشت و همه نیکی های پست روزگار ما و به پا کن توفانی به قامت رذالت و شرارت اینجا همه هستی منم . و باز تو گم می شوی زیر انهدام  پلکهای مغرور من ....

تا تو دوباره بازگردی من هم ....

برنگرد همچنان با تو سخن نخواهم گفت که تمام ابرها را به ضیافت ظهر خوانده بودی و ما پی اثبات خورشید بودیم. بلاهت از ما بود که برای اثبات خورشید از ارسطو تا ویتکنشتاین را مرور کردیم .

یاد کشف راسل بخیر . تو خندیدی و گفتی حالا چه می گویی ؟ یکی به عدد ما اضافه شد.

و من یاد حمید هامون افتادم . یاد لحظه های ابراهیم  یاد سارتر که از هنگام  نوجوانی با ما بود . چه عوض شده این سارتر قهرمان آن روزها ؟

- نه ! ماییم که پوست انداخته ایم . ورنه او همانی است که بود.

چرا دروغ می گویی همه چیز از سید محمد خاتمی آغاز شد همان روز که گفت : فردایی دیگر

-من باورم شد یا راستش هنوز هم  باور دارم ودوباره در آینه نایان شد با ابر گیسوانش در باد  چه شوری  !چه شوری !

-         حالا چی ؟ دیدی همه شورهایت بی شعور بود ؟

و من باز از همیشه حیران تر می گویم پشت هر شور حلاوتی است که باید آنر ا چشید!

و باز تو می گویی حاصل آنهمه بحث و فحص یک متن احساسی بی سرو ته است ؟

000

  

 

کودکی از بهشت

موضوعی که در هفته گذشته برایم اهمیت داشت یک وبلاگ بود . وبلاگ یک پدر درباره فرزندش.فرزندی که دچار سندرم دان است . پدر مهیار در این بلاگ می گوید:

 

مهیار متولد تیرماه سال 79 با بیماری سندرم دان یا تروزمی 21 میباشد .من پدرش هستم.از همان روزهائی که به دنبال راهی برای کمک به این مظلومترین فرزند خدا بودم به این یقین رسیدم که مهمترین مشکل در راه کمک به بچه های سندرم دان فقر اطلاعات در بین خانواده های دارای این گونه بچه ها و حتی متاسفانه مراکز بهداشتی و علمی در این ارتباط بوده است . در این وبلاگ سعی بر این دارم تمامی آموخته های خود در این مدت همچنین آدرس مراکزی که در کشور برای کمک به این بچه ها و آموزش بیشترشان فعالیت میکنند را در اختیار بگذرام.در این راه کمکم کنید تا ادای حق نمایم . فراموش نکنید مظلومترین فرزندان دنیا نیاز به آموزش بیشتر دارند نه دلسوزی.

 

راستی که این بلاگ هم درد است و هم درمان  بچه های سندرم دان ایران www.down.blogfa.com

 

چند نکته :

 

۱) کودکان مبتلا به این سندرم بیش از بقیه کودکان در معرض کودک آزاری هستند

۲) محبت به این کودکان را با ترحم اشتباه نباید کرد که آنها به راحتی تفاوت ای دو را از هم می فهمند

۳) کمک کنیم تا مراکزی غیر دولتی مسولیت نگهداری و آموزش آنها را به عهده گیرند( قابل توجه بابای مهیار )

۴) کلاسهای آموزشی برای پدر و مادر آنها از اوجب واجبات است

۵) برای کمک به بابای همه مهیار ها آماده باشیم (و مادران هم به هکذا )

6) لطفا شما را سر جدتان آنها را عقب افتاده نگویید. عقب افتاده کسان دیگری هستند که در این مملکت ...

7)بابای مهیار ! برای ثبت یک انجمن حمایت از کودکانی مثل مهیار بجنب دیگه !  

 

 

شاهنامه ادیپ

راستی این زاده شدن و تولد آدمها  و عاقبت مرگ آدمی زمزمه پایان جهان است ؟

آیا با مرگ دنیایی فرو می ریزد و با یک تولد جهانی جایگزین آن می شود ؟

میان سایه های بیم و امید می توان از حقیقت و ایمان سخن گفت ؟

همواره بر این عقیده زیسته ام که مکاتب بشری اگر پاسخی برای پرسشهای بالا نداشته باشند اصولا هیچ کارکردی ندارند.

حضرت صدرالمتالهین میوه روح آدمی را مخصوص یک آدم می داند و می گوید همانطور که هر درخت میوه مخصوص خود دارد هر آدمی هم روحی متعلق به خود دارد و اینگونه پاسخی می دهد به تناسخ.

اسطوره سازان هم کم از معتقدین به تناسخ ندارند یک روح را آنقدر بزرگ می کنند که همه باید او را مانند شوند . اسطوره ها همیشه برایم جای سوال بوده اند بخصوص که الان معتقدم اساطیر ما اصلا بهداشتی نیستند چرا ؟

اندکی به  ادیپ و سهراب بیاندیشید هر دو تبلور و تجلی نسل نو و نوگرایی و نواندیشی هستند

هردو  با نسل قبل (شما بخوانید سنتها، تعصبها و هرآنچه بوی کهنگی می دهد) درگیرند یکی مشرقیست و دیگری مغربی. اما باز هردو والد اسطوره پردازی در جغرافیای خویشند.

 اما با آن تفاوت بزرگ چه باید کرد؟

 ادیپ بر پدر پیروز می شود ، مادر زمین را تصاحب می کند(مادر خودش) و سهراب مغلوب و کشته می شود

 کشته ی  آنکه می داند و  می داند و می داند که  فرزند خویش با خاک پیوند می زند.

 براستی چرا در این ملک  همیشه سهراب (نو) کشته می شود و در دیگر سو آنکه می ماند از جنس  سهراب ماست و آنکه می رود رستم (کهنگی) است.

 ریشه سنت پرستی  ، پدر سالاری  و عقب ماندگی ما فقط در اساطیر است؟

ایکاش پاسخ قاطعی برای این سوال داشتم.

پاسخ قاطع ؟

تاکنون برای هیچ پرسشی پاسخ قاطع نیافته ام و بت عیار( شما بخوانید معنا ) هر لحظه به رنگی برایم عیان شده است .

لینک بازی

می گویند لینک دادن موجب افزایش مخاطبین یک وبلاگ می گردد . پرسش این است که اصولا مخاطب بیشتر چه حسنی دارد که همه می کوشند بر آن.فکر می کنم هر وبلاگ باید تعریفی را قبل از راه اندازی برای خود مشخص کند . مثلا چه انتظاری از مخاطب دارد ؟ گروه هدف او چه کسانی هستند ؟ نسبتش با علم فرهنگ و سیاست و تفریح و فلسفه و روانشناسی چگونه است ؟ آیا درباب این مباحث موضع مشخص و ثابتی دارد؟

 

به نظر می رسد بسیاری از اهالی وبلاگستان این تعاریف را برای خود ایجاد کرده اند اما آن را بیش از آنکه

در حوزه نظر بکار گیرند عملا در نوشتار خویش منعکس کرده اند. این ایرادی نیست و شاید حسن جهان مجازی و عالم وبلاگها همین باشد. همین عدم خط کشی های شعاری  یا بقولی بی مرکز بودن . مستقل بودن از همه بایدهای اجباری و تعاریف کاملا شخصی از موضوعاتی که عموم را متاثر می کنند.

 

 با همه این تفاصیل حاضر نیستم برای جذب مخاطب دچارعوامزدگی شوم . دلم می خواهد اینجا خودم باشم .

و اگر لینکی یا عکسی می گذارم صرفا برای جذب مخاطب نیست بلکه در راستای همان خودخواهی سابق است . اگر این وبلاگها هیچ تاثیری نداشته باشند همین که باعث رشد فردیت می شوند و در آنها می توان از هر دری سخن گفت به نظر کافی می رسد .

بنا دارم روزهای جمعه موضوعی از دنیای وب را که بیش از همه موارد برایم مهم بوده را بررسی کنم.

  

گفتگو با رضا میرکریمی

 یکی از آثار قابل اعتنا در سال ۸۴ فیلم خیلی دور خیلی نزدیک بود .اتفاقا شبکه دو هم آن را  در ایام نوروز نمایش داد بد ندیدم مصاحبه ای را که با رضا میرکریمی در باب همین فیلم انجام داده بودم برایتان بازگو کنم.

فرصتی بود وگپ و گفتی با مردی که بیش از همه چیز شبیه فیلمهایش بود.

 

(( سيد رضا ميركريمي متولد 1345 .......فكر مي كنم بقيه اش را خودتان بهتر بتوانيد تكميل كنيد.

  (من متولد 1345 درتهران هستم كه در زنجان بزرگ شدم و بيشتر عمرم را درآنجا گذراندم و به همين  علت خودم را زنجاني و ترك مي‌دانم. فارغ التحصيل‌ رشته گرافيك و هنرهاي زيبا از دانشگاه تهران هستم، سينما را از همان اواسط دانشجويي با فيلم كوتاه  " براي او " كه در جشنواره فجرجايزه گرفت شروع كردم. دو سه فيلم كوتاه ديگر براي كودكان و نوجوانان ساختم،‌ چند مجموعه درتلوزيون كار كردم، مجموعه آفتاب و عزيز خانم و بچه‌هاي مدرسه همت. يكي دوتا كار ورزشي انجام دادم،‌ سريال‌هاي ورزشي" ازفوتبال تا فوتبال" و" قهرمانان كشتي" ونهايتاً "كودك و سرباز" اولين فيلم بلند سينمايي‌ام بود. بعد "زير نور ماه"، "اينجا چراغي روشن است" و حالا هم "خيلي دور،‌ خيلي نزديك".

 (( اگر مايل باشيد مي‌توانيم گفتگو را از جايگاه تداعي در آثارتان آغاز كنيم. درروانشناسي و فلسفه تداعي را سه نوع مي‌دانند: تداعي مشابهتي،‌ مجاورتي ومعنايي. اين انواع در آثار شما چه جايگاهي دارند و باعث چه نوع ارتباطي با مخاطب مي‌شوند؟

 ( براي ورود به مفاهيمي كه در واقع ابعاد بسيطي دارند و مفاهيمي كه تجربه مادي و دنيايي آنها براي ما قابل حصول نيست وتنها مي‌توانيم در تخيل خودمان به آن فكر كنيم، مثل مفهوم بي‌نهايت يا خدا، به نظر مي‌رسد قالبهاي روايي خاصي مي‌توانند مورد استفاده قرار گيرند. با اين اشكال خاص روايتي مي‌توان مفاهيم فوق‌‌الذكر را درموقعيتهايي برا ي مخاطب ايجاد كرد تا او بتواند اين تجربه معنوي را احساس كند.

 نكته قابل تامل براي من اين است كه تمام اتفاقاتي كه در زندگي ما رخ مي‌دهند، سير واقعي و و منطقي دارند. ولي اين مساله صورت ماجراي ماست. در عين حال، شكل قرارگيري اين صحنه‌ها دركنار هم و نوع تاكيدي كه رويشان انجام مي‌شود، معنايي را در پس صورت ظاهري اين قصه براي مخاطب تداعي مي‌كند و احساس اشتراك و نزديكي را در مخاطب برمي‌انگيزد. البته بنا كردن چنين ساختمان و نظام روايتي كه شما يك پلات قصه داشته باشي كه به سادگي، يك قصه كاملاً منطقي را بيان و درپشت آن معنايي هم برانگيزد بسيار مشكل است و ممكن است اصلاً منجر به ايجاد هيچ تداعي نشود وحتي بيشتر به ابهام منجر شود تا ايهام يا يك حس معنوي .

 (( هدف همين پي‌افكندن ابهام‌ها و ايهام‌ها نيست؟

 ( نه اين يك بحث ديگر است. اين داخل خود موضوع است. يعني دربافت معنايي داستان نه روايت. ما در لحنمان بايد بدانيم كه چه مي‌خواهيم وچه مي‌خواهيم و چه كارمي‌كنيم.

 (( اگر يك موضوع خودش لكنت داشت، در لحن روايت هم مي‌توان اين لكنت را ايجادكرد؟

 ( بله منطقي است. درهر صورت نوع ارتباط درستي كه بين اين دوخط « روايت و مفهوم» وجود دارد و معنايي كه درپشت خط داستان وجود دارد، بايد طوري باشد كه ما از طريق لحن گفتاري خودفيلم ،‌ از طريق دكوپاژ و از طريق لوكيشن و ميزانسن  به آن پي ببريم. يعني وقتي به آسمان نگاه مي‌كنيم، جنس تاكيد چه در ديالوگ، چه درفضاي فيلم، وچه در قالبي كه انتخاب مي‌كنيم به ما بگويد: درست است كه اين همان آسمان هر روز است و تو بارها آن راديده‌اي اما به اين فكر كن كه تصوير آسمان مي‌تواند ترجمه يك مفهوم مثل مفهوم بي‌نهايت باشد و اين كشف و نوع نگاه، يك انبساط روحي را در مخاطب ايجاد مي‌كند.

 (( هانسن و گرتل وقتي در جنگل حركت مي‌كردند اشياء را پشت سر خود مي‌انداختند مثل تكه‌هاي نان، گل و... بعضي‌وقتها كارگردان اين كار را مي‌كند يك صحنه يا نماهايي را در داستان مي‌گذارد تا مخاطب با پيگيري آن به مقصد برسد و اگر راه‌ را گم كرد، بتواند مسير را مجدداً طي نمايد. من احساس مي‌كنم در آثا رشما اين اتفاق خيلي خوب مي‌افتد. مثلاً در فيلم خيلي دور خيل نزديك  فردي كه پايش روي زمين است يك نگاهش رو به آسمان است. اين نشان مي‌دهد كه او يك رستگاري يا فلاح را طي خواهد كرد و به كشفي خواهد رسيد .

 ( دقيقاً همين طور است. اين چيدمان اصولاً مبناي اصلي قصه‌هايي است كه مي‌خواهند به يك قدرت برتركه خداوند است و تقدير دست اوست اشاره كنند. درچيد‌ماني كه من در داستانهايم به آن مي‌پردازم، ممكن است تصادفها درحالت اوليه خيلي منطقي به نظر برسند ولي وقتي كنار هم قرار مي‌گيرند و شما به عنوان يك مخاطب اجازه  پيدا مي‌كنيدكه گاهي اوقات از فضاي فيلم دور شويد و لوكيشن‌ها را با هم ببينيد، مرور كنيد و قصه را دوباره ادامه دهيد، در اين هنگام متوجه يك ساختار مي‌شويد، احساس مي‌كنيد كه انگار كسي اينها را براي ما چيده و اين خودش حس خالق رويدادها و موقعيت‌ها را در شما زنده نگه مي‌دارد . اين نوع ديگري از روايت است. بعضي‌ها از كاشت و برداشت در فيلمنامه خوششان نمي‌آيد يا فكر مي‌كنند كه اين كار كهنه شده است ولي با يك نگاه پست مدرن مي‌توانيم دوباره آن را احياء‌كنيم. مثل نگاه پست مدرني كه برادران كوئن در فيلمهايشان دارند . آن نگاه پست مدرن يك ميل باطني دارد كه به ما بگويد اي كاش اينطوري چيده شده بود و اي كاش اين نگاه تقديري وجود داشت.

 (( دريك مصاحبه خواندم كه قرار بود اين فيلم را بعد از كودك وسرباز بسازيد.

 ( ايده ‌اين فيلم همان زمان در ذهنم بود ولي فكر مي‌كردم بضاعت سينمايي‌ام به اين خوبي نرسيده كه بتوانم در گير اين قصه شوم چون اين قصه به شدت به اجراي حرفه‌اي و قوي نياز داشت.

 (( اين نياز به حرفه‌اي بودن و قوي بودن را براي زير نورماه نمي‌ديديد؟

 ( به نظرم مي‌آمد كه قصه سه خطي زير نور ماه آنقدر جذاب بود كه همه را درگير مي‌كرد و نصف راه را رفته بود.

 (( حال اگر منتقدي بگويد كه آن فيلم خيلي حرفه‌اي تر و دقيق‌تر بود ناراحت نمي‌شويد؟

 ( نه، تا حالا كه كسي نگفته.

 (( من احساس مي‌كنم درهمين دو اثري كه از شما ديدم و شناختي كه پيدا كردم، شما نسبت به يك شخص روحاني علاقه خاصي داريد. يك جور رابطه مريد ومرادي، اينطور نيست؟

 ( يك چنين رابطه‌اي بوده ولي الان ندارم.

 (( چه كسي بود؟

 ( نمي‌توانم بگويم.

 (( وقتي آثار شما را نگاه مي‌كنم با آثار بعضي نويسندگاني كه مي‌شناسم وروحاني هستند نزديكي‌‌هايي پيدا مي‌كنم به خصوص نگاه شما به مسئله روحانيت.

 ( مثلاً چه كسي ؟

 (( خوب براي من هم سخت است. ولي مثلاً آقاي صفايي .

 ( من شاگرد ايشان بودم جالب است بدانيد سرفيلمبرداري كودك و سرباز قرار بود ايشان در مسيري كه از مشهد به قم مي‌رفتند به سر صحنه فيلم بيايند ولي متاسفانه در 70 كيلومتري لوكيشن ما تصادف كردند وفوت كردند.

 (( در آن لحظه چه احساسي داشتيد.

 ( خيلي خيلي سخت بود.

 (( اين حادثه روي فيلم كودك وسرباز تاثير گذاشت؟

 ( حتماً گذاشته.

 (( روي فيلم‌هاي بعدي هم تاثير داشت؟

 (بله خصوصاً زير نور ماه .

 (( كتاب خاصي از ايشان مدنظرتان بود؟

 ( نه وجود خودشان خيلي موثر بود من خيلي توفيق شاگردي ايشان را نداشتم. البته بعضي انسان‌‌‌ها آن قدر عمق دارند كه نياز به جغرافياي زمان و مكان ندارند و شما در يك نگاه، كاملاً تحت تاثير ايشان قرار مي‌گيريد.

 (( رفتن شما به سمت سينماي معنا گرا تحت تاثير ايشان نبود؟

 ( نمي‌توانم اين را بگويم چون از قبل هم اين دل مشغولي را داشتم و اين مسئاله ريشه در مسائل خانوادگي و كودكي من داشت.

(( در فيلم از لوكيشن كوير زياد استفاده كرده بوديد چرا؟

 ( ببينيد همانطوركه قبلاً اشاره كردم تجربه معنوي، يك اتفاق حسي ـ منطقي توامان است كه هر كس براي خودش در جايگاهي كه قرار دارد، متفاوت با اشخاص ديگر، با آن برخورد مي‌كند. شما وقتي زيرآسمان هستيد حسي از بينهايت به شما دست مي‌دهد. اصولاً چشم‌اندازهايي كه افق ندارند يا افقش خيلي در دوردست است در واقع يك ميل به جاودانگي و ميل به بينهايت را درون انسان برمي‌انگيزند كه من اسمش را مي‌گذارم حس خدايي. گويي به ياد مي‌آوريم كه قبلاً جاي خاصي بوديم. چشم‌اندازهاي كوير اينگونه است. به شما القاء مي‌كند جزئي هستي از يك مفهوم بينهايت چرا كه انتهاي كوير مشخص نيست.

 (( درباره سختي‌هاي كار در كوير برايمان توضيح مي‌دهيد؟

 ( چون لوكيشن توي اين فيلم بار معنايي به دوش داشت و قرار بود كه به معناي فيلم هم كمك كند و مسير اين سفر را رفته رفته شكل و معنا بدهد، ما سفر دور و درازي را شروع كرديم، براي اينكه درواقع با چشم‌اندازهاي مختلف كويري آشنا شويم از آنها درشرايط نوري مختلف عكس بگيريم، يادداشت برداري كنيم ودر واقع اين اطلاعات را براي قسمت‌‌هاي مختلف فيلم كه مي‌خواهيم از آن  استفاده كنيم فايل بندي كنيم. من دوست داشتم كه يك آلبوم غني كوير در مسير جاده‌اي  كه دكتر طي مي‌كند وجود داشته باشد و به همين دليل بيش از km  2000 را من شخصا با ماشين طي كردم. كوير مركزي،‌ كوير لوت و همه جا را علامت گذاري كردم و عكس گرفتم. سفر چند روزه بود اما دوباره برگشتم. اين بار با فيلمبردار و طراح صحنه مسير را رفتيم. و درطول مسير دوباره صحبت‌هاي مفصلي در مورد چشم اندازهاي كوير و شرايط نوري متناسب با صحنه هاي فيلم كرديم. به لحاظ توليدي، كاري كه من كردم در هيچ فيلمي انجام نشده بود. چون معمولاً كارگردانان ترجيح مي‌دهند كه يك نقطه از كوير را براي امكان اقامت و استقرار انتخاب كنند وهمه نماها را از اطراف بگيرند. ولي من نتوانستم از آن چشم اندازهاي زيبايي كه ديده بودم بگذرم. ما سه نقطه استقرار فقط توي كوير داشتيم كه هر كدام از همديگر حدود km  300 فاصله داشت. تازه بماند كه قسمتي از فيلم هم در تهران مي‌گذردكه باز خودش مسئله است و بايد شب چهارشنبه سوري و فضاي سرد تهران را در شهريور ماه بازسازي مي‌كرديم. درواقع اگر مجموع اينها را در نظر بگيريم با جابجايي ونقل مكان و مشكلاتي كه كلاً دركوير وجود دارد، اعم از گرماي بيش ازحد و اينكه شما بايد حتماً طلوع وغروب خورشيد آنجا باشي چون نور مايل زيادي نداري وفوري نور مستقيم مي‌شود و سايه‌ها آزار دهنده مي‌شوند و به اين اضافه كنيدكه : بسياري از صحنه‌هايي كه در فيلم مي‌بينيد چيزي به اسم جاده برايش وجود نداشت. واين جاده ها را ما ساختيم.

 (( از شخصيت پردازي "خيلي دور خيلي نزديك" برايمان بگوييد.

 ( شخصيت اصلي داستان من اتفاقاً شخصيتي بود كه من با او كاملاً بيگانه بودم چون جايگاه اجتماعي ممتازي داشت. اين طبقه را من نمي‌شناختم. خيلي‌ها مي‌گفتند كه سراغ اين شخصيت نروم چون شخصيتهايي كه قبلاً با آنها كار كرده بودم قشر پايين جامعه بوده و اكثر فيلمهايي كه به  طبقات مرفه جامعه پرداخته‌اند تصنعي و تقلبي درآمده است.

 (( چرا پزشك بود؟ چرا فرزندش بيماري داردكه مربوط به رشته اوست و او هم در درمانش ناتوان است؟

 ( اين همان چيدماني است كه برايتان عرض كردم به ظاهر خيلي تصادفي است اما وقتي خوب پرداخت مي‌شود به نظر مي‌رسد كه يك امتحان است. يك موقعيت كه چيده شده است براي رستگاري يك آدم. اما در مورد بقيه شخصيت‌هاي داستان ، نسرين شخصيت پزشكي است كه به نظر مي‌رسد نقطه مخالف دكتر عالم است. دكتري است  فوق‌العاده اميدوار خوش‌بين و در عين حال با ايمان.

 درنگاه اول به نظر مي‌رسد چون آدم كم چيز و بي‌اطلاعي است اينقدر ساده دل و خوش‌بين است ولي به تدريج متوجه مي‌شويم كه او هم نگاه عميقي دارد و خيلي از مسائل را بسيار ژرف مي‌بينيد به طوريكه دكتر حتي هوس مي‌كند ايكاش مي‌توانست مثل او به دنيا نگاه كند. يك نقطه مقابل بود براي دكتر عالم كه به نظرم خانم حميدي هم از عهده‌اش خوب برآمد.

 (( يكي از لحظات جذاب فيلم استوديو فيلمبرداري صدا و سيماست آن لحظه‌اي كه آشپز دستور پخت غذايي را مي‌دهد كه همه ايرانيان بلدند واصلاً نيازي به گفتن چنين دستور پختي نيست. احساس كردم دارد تذكري رخ مي‌دهد. آشپز مي‌خواهد بگويد من چيز جديدي نياورده‌ام من تذكردهنده‌ام اين شباهت زيادي با ساختار و محتواي آثار خودتان دارد. مطالب بسيار ساده كه به كمك سينما معاني عميقي كه پشت صفحه روايت است را بصورتي جذاب نمود مي دهد.

 ( اشاره خيلي خوبي است خيلي نكات ديگر هم در استوديو هست. استوديو منظره خلاصه‌ شده‌اي از جامعه ماست كه همه چيز در شتاب و گذر و عجله درحال شكل‌گيري است و معنويت در سطح و صورت معني پيدا مي‌كند. مجازات كردن مسيح كه هنوز روي صليب است، كراواتي كه بايد باز شود، به نام خدايي كه بايد گفته شود و به نظر مي‌رسد اصولاً مجالي براي تامل عميق معنوي وجود ندارد بايد همه چيز به شكل نمايشي اجرا شود. چون فرصتي وجود ندارد. همه در گذار و عجله‌اند و اين خلاصه پنج دقيقه‌اي است كه بگوييم كجا هستيم و از كجا قصه‌مان شروع مي‌شود.

 (( ازدشواريهاي ساختن آثار معنويت‌گرا بگوييد.

 ( به شدت سخت است. چون يكي از زيبايي‌هاي پرداختن به اين مقوله اين است كه شما بتوانيد مرز بين كفر و ايمان را نزديك كنيد و بتوانيد به راحتي برويد در مرز انكار و برگرديد در حاليكه ما بر پايه ي عادات تاريخي كه داريم، در سطح و متعصبانه به مسايل نگاه مي‌كنيم واجازه ورود به اين مسايل را نداريم. اين اجازه به معني مميزي نيست، معني آن ظرفيت جامعه است. حتي اگر هدفتان متعالي باشد. حتي اگر بخواهي تصوير‌گر نجات ورستگاري  باشي، باز برايت اشكالات زيادي رخ مي‌دهد. مسايل عادي و طبيعي وشعاري هرگز نمي‌توانند فضاي ايمان جامعه را واكسينه كنند.

 جناب آقاي ميركريمي، از وقتي كه در اختيار ما گذاشتيد متشكرم.

چند پاسخ

1)حمید گفته اگر خدا پرستید و خدایتان قادر, چرا ناامیدید؟

این یاس نازنین محصول ایمان ما به دو امر است یکی ضعف های آشکار خود و دیگری امید به رحمت آن قادر . که  اگر روزی از دومی هم ناامید شویم دیگر نوشتن و خواندن وجهی ندارد و بی هیچ تردیدی

افسردگی , خودکشی  و ... جایگزین آن خواهد شد.

البته حمید به خوبی می داند که این نوع از نوشتن صرفا یک سبک است که پیش از این آزموده اند و آزموده ام و بیش از این مصلحت نیس که از پرده برون افتد راز.

 

2) سینا هم در یکی اتاق های گفتگو با فردی به نام آرش مشغول بحث درباره اثبات وجود خداست.

اصولا به این نوع بحثها  سخت بی اعتقادم . چرا که هیچ گدام از دو طرف در پی کشف فرو تنانه حقیقت نیستند. این بحث اصولا یک جنگ هویتی است تا حقیقتی. اگر هردو طرف خودرا حقیقت مطلق می دانند و معتقد به عدم قطعیت نباشند چنین گفتگوهایی پر می شود از خود بزرگ بینی و اثبات خود بجای خدا و یا نفی طرف مقابل بجای رد خدا.

سابقه این بحثها هم بر می گردد به دمدمای خلقت . گرچه معتقدم این نوع از نظریه پردازیها موجب خیر و برکت نیز بوده اما به نظر میرسد  در چنین فضایی در جهان که خداپرستان عالم در معرض سختترین ابتلا و فتنه اند اینان باید  نتایج عملی ایمانشان را به منصه ظهور برسانند و صلح طلبی دموکراسی خواهی و عدالت مبتنی بر پذیرش تفاوتها را نمایش دهند . همان کاری که محمد خاتمی,  این روزها مشغول آن است.

 اما یک نکته دیگر آنکه احتمالا بسیاری خواهند گفت بر اساس این نظر اثبات وجود خداوند صرفا موکول به عملکرد خداپرستان می شود و این با ساختار تئوریک مباحث متناقض است. در جواب عرض می کنم چرا خداوند را حتما باید با عقل و علم اثبات کرد . آیا دلیل عقلی برای استفاده از عقل به عنوان تنها راه شناخت داریم ؟ آیا قافیه شناخت شناسی در هزاره ما آنقدر تنگ آمده است که بجز عقل راه دیگری نمی شناسد؟ ( ایمان دارم که با بحثهای عقلی هم می توان وجود خداوند را اثبات کرد اما این به معنای پایان این بحثها نبوده نیست ونخواهد بود و این کار هم از دست همه ساخته نیست )

 با همه این تفاصیل و ضمن احترام به دو طرف بحث به سینای عزیز پیشنهاد می کنم از این بحث خارج شود .چراکه این بحث به جنگ هویتها تبدیل شده و از حقیقت لحظه به لحظه دورتر می شود.

 

 

اين آغاز لعنتی...

اصلا با بلاگ موافق نيستم و با عطيرضا هم , هم .

چه حرفي ؟ مگر چه فرقي مي كند ؟ اصلا گفتن و نوشتن چه حاصلي دارد وقتي نمي تواني از روزهاي ساده و دلفريب كام دل بگيري ؟ وقتي پديده هاي جهان همگي نامطلوب و گاه غير ممكنند .

اصلا مگر حرف نزده داريم ؟

سخن در جهان پايان يافته و فقط گاهي كلامي ساطع مي شود و ما هم ذوق زده مي شويم كه انگار طرحي نو در راه است و سقف فلك هم شكافته است.

اما نمي توانم منكرتاثير و جذابيت پنهان وبلاگها و همين اشياي ساده ي   دم دست اين روزگار شوم .

 

عاشقانه اي در راه

مگر مي تواني از نسيم انتظار توفان داشته باشي؟ مگر ما باد كاشته بوديم كه توفان درو كرديم ؟ 

حوالي نيمروز روشن آخر اسفند همه قرار ها به هم مي خورد . بهار جاي خود را به توفان مي دهد . توفاني جوان كه تازه از دل كوير متولد شده است . اما اين  خيالي ساده بيش نبود.

 تازه مي توانست سخن بگويد . مانند همه كليشه هاي زرد , پشت پنجره بشيند و با خود بگويد : من يك توفانم .

و آنكه به دق الباب عادتم آمده كرم كوچكي بيش نيست .

اشتباه از آنجا آغاز شد كه او  داستان بهار و زمين را فراموش كرده بود و ياد ناز انگشتاي بارون رو هم هم .

انگار ترنم يك ترانه كوچه بازاري به او فرصت داده بود تا براي همه چيز, خود را محور كائنات بداند.

به قضاوت بنشيند همه را خود ببيند و هرچه غير از آن را كرم.

كرمي كوچك كه به مهماني يك آينه ميرود .

و خدايي ساخته بود به قامت خويش. نازكدل و حيرت زده. از گناهان ساده نمي گذرد . افعال آدمي يا خير مطلق است يا شر مطلق . چيزي ميان اين طيف وسيع وجود نداشت . يا سياه سياه يا سپيد سپيد.

 

اما ما را دگر گونه خدايي مي بايست. خداي عاشقي و جواني .

خداي محمد( ص) , خداي رحمت و قدرت . خدايي كه همين نزديكي حوالي همين روزها و كنار پرچين بلند به انتظار نشسته است كه اگر شوق او را مي دانستيم هر آينه رگهاي گردنمان از شدت هيجان منفجر مي شد.

همان گنج پنهان .

راستي چرا از خدا گفتم ؟ شايد من هم براي توجيه اعمالم به او متمسك شده ام.

 مگر توفان جوان هم چنين نكرد و پشت خدايش پنهان نشد؟

ما چه اندازه شبيه هميم !  از هم كه مي گريزيم به هم نزديكتر مي شويم . من و عطيرضا . من و آنكه ميداند برايش مي نويسم .

چقدر شبيه فيلمهاي هندي مي شويم . شبيه عكس روي جلد مجلات زرد!

- ناگزيريم . اين احساسات در همه رخ مي دهد . ويل دورانت و آريل هم باهم چنين بوده اند. سارتر و دو بوآر

چرا راه دور برويم سيمين و جلال ( خيلي صميمي شدم,نه ؟) اما عشق ميان آنها به گلخانه مخصوصي مي رفت كه مطمئنا نامش آنگونه كه سهراب مي گويد نبود.

 

اين آخري را عطيرضا مي گويد و من هنوز دليلي براي نوشتن ندارم.

 

دامن یار

خسته کننده ترین ایام سال همین روزهاست

وبلاگ تازه متولد شده ضربان هم انگار هنوز سر از زرده در نیاورده خمیازه می کشد.

کسی لینک به آن نمی دهد کسی نظری نمی دهد .چه شبیه همند این بلاگ و این روزها که دیگر کسی نظر   نمی  دهد. خستگی ریشه کرده و امید میان بازوان ستبر یاس راهی  نمی جوید.

روزگاری مشکوک بودیم و امروز مایوس.

تا کفر مگر چقدر راه مانده.؟

نه حرفی برای گفتن دارم و نه کتابی برای خواندن. و این روزها اضطراب یک تصمیم بزرگ بر جانم سنگینی میکند.

مهاجرت . رفتن و احساسی میان سنگهای آسیاب این روزهای ممنوع ممدوح.

راستی شما هنگام یک تصمیم بزرگ چه می کنید؟

خدا و ایمان آدمی از چه رو راهی به سوی مانمی گشایند؟

التهاب جای خود را به آرامشی سکر آور نمی دهد ؟

راستی از عشق چه خبر ؟

رضا می گفت باید سکوت کند و من نهیبش زدم که هیچ راهی با سکوت گشوده نمی شود .

من دلم سخت می گیرد وقتی رضا زیر کمیاب ترین لحظه های عمرش سکوت می کند

هنوز...

میدوانی

نه پاهایم

که بسته پینه از غرور

میدوانی

نه چشمانم

که هرزه گرد عبور نسیم توست

میدوانی

نه لبها و زبانم

که رعشه گرفته اند از نامت

میدوانی

ایمانم را

که حیرت زده از یک لحظه سبح اسم ربک الاعلی است

میدوانی

همه بادیه را همه این باده لبریز را

که منم

منم

منم

منم

 

روی ماه خداوند و بوسه ای برای ...

گذری بر داستان روی ماه خداوند را ببوس اثر مصطفی مستور

نمی دانم.

آیا این متواضعانه ترین پاسخ آدمیست در برابرپیچیدگی های هستی

 مصطفی مستور می کوشد ادیبانه پاسخی بیابد در مقابل پرسشهایی که گاه از بالاترین منظر فلسفه بیان میشوند و گاه از سطحی عوامانه برخوردارند. و شاید همین رفت و آمد میان این دو سطح جذابیتی پنهان را باعث میشود جذابیتی که آدمی را وا میدارد در برابر هر سوال یونس از خود پاسخی بروز دهد و در برابر هر استدلال علی پرسشی نو پی افکند. برای تحلیل چنین داستانی بهتر است ابتدا سطوح تحلیل را مشخص کنیم

الف) سطوح پیرامونی

ب) سطوح درونی یا متنی

 اگر با الگوی فوق موافق باشیم و بپذیریم که مهرداد علی  و یونس و پارسا و سایه یک سطح را تشکیل میدهند و بقیه شخصیتها و اجزاء داستان در سطحی دیگر هستند به سرعت نتیجه ای حاصل میشود و آن اینکه این دو سطح در داستان همپای هم پیش میروند یا به تعبیری بالا و پایین میشوند.

یونس سالهاست که مهرداد( دوست سالهای پیش خود)  را فراموش کرده است  و احساس میکند دیگر اورا نمی شناسد اما با اولین نگاه اورا تشخیص میدهد (توهم دوری و غربت) این احساسی است که او با خدا هم دارد و دائم پرسشی دراثبات یا نفی خدا وجودش را به بازی میگیرد .از همین نقطه پیرامون داستان داستان دیگری در جریان است داستان مردمی که فارغ از پرسشها و بحثها و فحص های موجود به زندگی روزمره مشغولند .دختر و پسر نمای اول داستان در فرودگاه. کودک پایانی داستان و بادبادکش که شاید همان بالا رفتن سیر داستان است که ذکرش رفت.

پرسشهای یونس انقدر فضا را بر او تنگ کرده که  همسرش سایه را از خود فراری میدهد. فراری که بوی عشقی بزرگتر میدهد عشق به خدایی که وسعتش به اندازه ایمان سایه است ایمان سرشار از یقین اما در جستجوی کشفی بزرگتر و ایمانی وسیعتر .

در حاشیه جدالهای یونس با خودش مهرداد نیز همسری دارد(جولیا)  که مبتلا به سرطان است . جولیا هم مشکوک است او هم فلسفه خلقت را در نمی یابد  با بیماری در جدال است اما همچنان بدنبال پاسخ است.او شخصیتی رها شده است که سرنوشتی محتوم را انتظار می کشد وشاید همین آینده وحشتناک است که مهرداد و یونس را به نقطه ای مشترک رسانده . نقطه ای با آغاز متفاوت و اکنونی تقریبا یکسان (تفاوت نگاه این دو به نظر چندان مهم نمی رسد).

یونس و مهرداد دوست مشترکی دارند به نام علی(شاید فصل مشترک همه ما) . از جبهه و جنگ می گوید ازمنصور شهیدی که درمقابل دیدگان یونس حان داده است . دو بیمار روان پریش همزمان با مرگ منصور هذیان میگویند.

 این دو نفر از از نگاه علی شبیه مهرداد و یونس نیستند؟

   همزمان یونس برای پایان نامه دکترایش  مشغول بررسی علت خودکشی (از منظر جامعه شناختی) یک استاد دانشگاه به نام پارسا است .رساله دکترا اگر به موقع به پایان برسد پدر سایه با ازدواج انها موافقت می کند.

دکتر پارسا از حاشیه به متن می آید محور اصلی داستان میشود . و علت مرگش دلمشغولی نخست یونس.

در بررسیها مشخص می شود او عاشق یکی از دانشجویانش بوده

و در مسیر رسیدن به او  پی میبرد که ظرفیتهای آدمی را با خطکش

نمیتوان تخمین زد . در راه عشق و شناخت معشوق کم می آورد.

فرمولهای علوم تجربی برای شناخت یک دختر معمولی ناتوانند.

پس یونس چگونه می خواهد هستی را به شیوه تجربی تحلیل کند.

علی از ایمان علی میگوید و سایه مجذوب  گفتگوی خدا با موسی است.

راننده تاکسی برای علی و دوستانش تعریف می کند که زنی روسپی به او میگوید خدای تو کجاست که به من کمک کند؟  و او همه درآمد یک روزش را به اوبخشیده است.و زن در پاسخ گفته است روی ماه خداوندت را ببوس. پس از این ماجرا راننده صدای نیایش سوسک ها را هم می شنود.

اما سیر داستان آنقدر ها هم ساده و مرئی نیست . نه ساختار پلکانی و نه خطی و ...

به نظر میرسد اسانسور نماد مناسبی برای ساختار و حتی محتوای داستان است . تمام ساختمان هایی که یونس با آنها سر و کار دارد مرتفع هستند ولی طبقات هدف یونس از 4 و 5 فراتر نمی روند و نکته جالب اینکه همین طبقات هم بی مدد آسانسور طی نمیشوند شاید سفینه نجات یا همان علی هم وسیله ای هستند برای یک صعود.صعودی که آغازش شک است شکی که هرگز از امید خالی نبوده است.

با همه این تفاصیل آغاز و انجام داستان بی شباهت به تولد و زندگی نیست .پرواز ساده یک بادبادک و انتظار یک مسافر آشنا

انگار تردید ها از دل انتظار می زایند و آدمی ایمانش در  تردیدهایش متبلور است.

هامون و علی عابدینی در سالها پیش از این سینمایی را رقم زدند که سالهای نوجوانیم را تسخیر کرد . چه می شود اگر یونس و علی هم ...

نه انگار سالها گذشته و همه چیز عوض شده ...

یونس باده به اندازه نمی خورد و پارسا سالها  پیش از این مرده است .

 توبه فرمایان هم که ...

ضرب زمین در ضربان زمان

باورم نیست ز بد عهدی ایام  هنوز

تجربیات بشری اگرچه سخت حاصل میشوند اما سخت تر به بار می نشینند.ازگذر عمر این چند سطر را بایک حوالت تاریخی میسپارم به ...