ما و ما و نصف ما و نصفه ای از نصف ما...
همه علاقه ها و حرفهای آدمی در گذر روزها یا از پس تکرار چنان بی اهمیت می شوند که گویی اصلا از ابتدا هم نه میلی برای گفتنشان بوده و نه دغدعه ای . با این وجود من بارها تصمیم می گیرم بنویسم . مثلا درباره انتخاب دکتر میردامادی برای دبیرکلی مشارکت و اینکه این انتخاب گامی است برای ائتلاف برای نزدیکی میان اصلاح طلبان . اما اصلا احساس نمی کنم که این موضوع مهم است یا گاهی هوای علاقه می بردم به شعر به سوی انهدام اندامم در وانفسای تردید ها و ایمان ها نمی دانم از چه اینهم موضوعی نمی شود برای سرودن برای بریدن. می خواهم از سینما بگویم از یک تکه نان و بلاهتی که جایگزین بصیرت شده است. اما انگار نه انگار .
هر از چند گاهی پناه می برم به دعا شرح ابو حمزه ثمالی بشنو از نی صفایی حایری و می نویسم که هوای رفتن در تنم زوزه می کشد چون بوفی در جستجوی نویسنده اش.
از همین روست که احساس می کنم حرفها و علاقه ها همه از جنس تکرارند ملال آور و فنا پذیر. اما باهمه این تفاصیل هرگز نوشتن در بلاگ را کوتاه نخواهم آمد که اگر باشند کسی یا کسانی از جنس اهل هوا مسلما نوشتن به از نبود شدن خاصه در مرداد ۸۵
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم مرداد ۱۳۸۵ ساعت 0:7 توسط عطی رضا
|